از احیای نمادهای نیک و پلید تا معناهایی که در زمان حاضر زندهاند

محمد عبدالهادی، نویسنده و کارگردان، به همراه مسئولیتهای دانشگاهیاش به تجزیه و تحلیل نمایش «هیولاکُش» پرداخته است. این نمایش با تجدید حیات اسطورهای جنگ خیر و شر، نه تنها ریشههای افسانهای شاهنامه را دوباره زنده میکند، بلکه پیام خود را بهطور خاص به “ایران امروز” متوجه میسازد؛ کشوری که همچنان در جستجوی معنا، انسجام و شناسایی دوباره هویت فرهنگیاش است.
در هر بخش از نمایش، ایران نه تنها نمایانگر زمینه تاریخی داستان است، بلکه نقش قهرمان پنهان آن را نیز ایفا میکند؛ سرزمینی که در برابر نیروهای تاریکی و فراموشسازی ایستادگی میکند و نشانهای از “پایداری و حکمت ایرانی” به شمار میآید.
هر اقدام قهرمان در برابر اهریمن در واقع خود نمایانگر تلاشی برای رهایی ایران از سایههای ناامیدی است. از این نگاه، «هیولاکُش» سعی در بازآفرینی “ایران به منزله افسانه و واقعیت” دارد؛ جایی که افسانه و تاریخ در یک قالب واحد در هم تنیده شدهاند.
درونمایهی ملیگرایی در «هیولاکُش» بسیار عمیق و چندلایه است. این احساس نه از طریق بیانیههای شعاری، بلکه از خلال کشمکشهای درونی قهرمان و احساس مسئولیت او در برابر میراث جمعی تصویر میشود و با تمرکز بر روی مبارزه مستقیم با اهریمن، جنبهای از همزمانی اسطوره و حال را به نمایش میگذارد. در این اثر، هیولا سمبلی از نیروهای تخریبگر ضدایران همچون فراموشی، جهل، و جدایی است و نبرد قهرمان با آن به یک آیین ملیگرایانه مبدل میشود که در آن “حفاظت از نور، خاک و فرهنگ ایرانی” معنای واقعی مییابد.
تأکید نمایش بر عشق به وطن به وضوح و با شدت حس میشود. زبان گفتار، طراحی صحنه و حتی نواها، همگی حامل حس عمیق وابستگی به سرزمین ایران هستند؛ سرزمینی که در متن به شکل زنده و پویا حس میشود. میهندوستی در اینجا تنها یک شعار نیست، بلکه تجربهای مشترک است که تماشاگر به آن درگیر شده و در پایان بخشی از آن احساس میشود.
این نمایش برای منتقل کردن حس نبردی حماسی و عظمت ملی، به شکل قابل توجهی از طراحی لباس و نورپردازی تاثیرگذار بهره برده است. در چنین آثاری، طراحی لباس و نورپردازی معمولاً به گونهای دوگانه عمل میکنند: تضاد شدید میان تاریکی مطلق (که نمایانگر اهریمن، ویرانی و استیصال است) و رنگها و نورهای درخشان و پرقوت (مانند سفید آتشین یا قرمز شاداب) که نماد قهرمان، ایمان و پیروزی نهایی هستند. این تضادهای رنگی و نوری، علاوه بر افزایش بعد دراماتیک لحظات نبرد، به مخاطب یاری میرسانند تا از نظر احساسی درگیر مبارزه خیر و شر شوند و بر اهمیت “پیروزی روشنایی” که هدف اصلی نمایش است، تأکید کنند.
از سوی دیگر، طراحی صحنه و موسیقی نیز نقشی مکمل و حیاتی را ایفا میکنند. طراحی صحنه در این نوع آثار، معمولاً با استفاده از سادهسازیهای استعاری، بر نمادها تمرکز میکند و جزئیات کماهمیت را پسزمینه قرار میدهد؛ امکان دارد که از عناصر با بافتهای خشن و زمخت یا رنگهای تیرهای نظیر خاکستری و سیاه برای نمایاندن قلمرو اهریمن و از سکوهای بلند و هندسهای برای نشان دادن عظمت و استواری ایران استفاده شود. موسیقی نیز نقش خود را به گونهای ایفا میکند که با ریتم و گامهای قدرتمند، حس حماسه و هیجان ناشی از نبردهای بزرگ را به گوش شنوندگان میرساند و در مقاطع کلیدی، با نواهای ایرانی و ملی، شور ملیگرایی را به اوج میرساند.
پایان نمایش نیز با خوشی و همدلی همراه است. پس از فروپاشی اهریمن، صحنه به نماد همبستگی تبدیل میشود؛ قهرمانان و مردم در کنار یکدیگر فریاد پیروزی سر میدهند و نور بر تاریکی غالب میشود. این پایان نماد امید و پایداری فرهنگی ملت ایران است. چشماندازی که تئاتر به عنوان یک هنر زنده ارائه میدهد: فرصتی برای پیروزی، همدلی و تولدی دوباره از اعتماد ملی.
بنابراین، نمایش «هیولاکُش» فراتر از یک رویداد حماسی، تجلی از عشق عمیق به ایران و اعتقاد به قابلیت ملت در غلبه بر تاریکی است. این اثر به یادآور میآورد که حماسه ایرانی نه تنها در صفحات شاهنامه، بلکه در دل مردمان این سرزمین ادامه دارد؛ به شرطی که “نور، ایمان و همبستگی” در میان ایرانیان برقرار باشد، هیچ هیولایی قادر نخواهد بود این خاک را در تسخیر خود درآورد.



