چرا حس دردش فراموش نمی‌شود؟

نام مرتضی کیوان به‌طور مداوم از جانب هم‌نسلانش به‌عنوان یادآور و نمادی از شخصیت تأثیرگذار در خاطرات آنان مطرح می‌شود و باور به فقدان او برای بسیاری از دوستدارانش عملی دشوار است.

طبق گزارش ایسنا، مرتضی کیوان در سال ۱۳۰۰ در شهر اصفهان به دنیا آمد. او علاوه بر فعالیت‌هایش به‌عنوان شاعر و منتقد ادبی، یک روزنامه‌نگار و فعال سیاسی نیز بود و در زندگی خصوصی‌اش همسر پوری سلطانی به شمار می‌رفت. کیوان پس از کودتای ۲۸ مرداد در حالی که به راز نگهداری سه عضو نظامی حزب توده در خانه‌اش پرداخته بود، دستگیر شد و در تاریخ ۲۷ مهرماه ۱۳۳۳ در زندان قصر تهران تیرباران گردید. احمد شاملو در سوگ او می‌نویسد: «سال بد/ سال باد/ سال اشک/ سال شک/ سال روزهای دراز و استقامت‌های کم/ سالی که غرور گدایی کرد/ سال پست/ سال درد/ سال عزا/ سال اشک پوری/ سال خون مرتضا.»

شاهرخ مسکوب در یادداشتی با عنوان «در مقام دوستی» در کتاب «مرتضی کیوان»، با اشاره به اینکه مرگ کیوان قابل باور نبوده و بسیاری از دوستانش هرگز نتوانسته‌اند یاد و خاطره او را به حال خود واگذارند، می‌نویسد: «چرا همیشه احساس می‌کنند که وجودش باعث خوشایندی است و فقدانش داغی تلخ به همراه دارد؟ چرا یاد مرتضی کیوان برای ما فراموش‌نشدنی است و نمی‌توانیم مرگ او را با خود هموار کنیم؟ چرا محمدجعفر محجوب، با گذشت سی سال از مرگ این دوست، هنوز به یاد این بی‌عدالتی می‌افتم که او را به ناحق تیرباران کردند؟ او به‌راستی در زمره واقعیات زندگی ما قرار ندارد؛ سال‌ها از آن حادثه گذشته، اما هنوز در دل و وجدان ناآگاه خود نمی‌توانم این فقدان را بپذیرم و حتی گاهی خواب می‌بینم که مرتضی کیوان زنده است یا اینکه نیازمند مراقبت است و باید به حالش رسیدگی کنند. هرگز در درون خود نتوانسته‌ام این واقعیت را باور و تحمل کنم.

احمد شاملو دوست دیگرش در این باره می‌گوید: آشنایی من با مرتضی به‌طور تصادفی رخ داد و این رابطه به‌گونه‌ای ادامه یافت که گویی ما سال‌هاست یکدیگر را می‌شناسیم. از او بسیار آموختم؛ مرتضی برای من نماد انسانیت و فردی فوق‌العاده بود. هرگز نمی‌توانم درد از دست دادن او را فراموش کنم. در مسیری که عواطف انسانی در آن گذر می‌کند، مرگ مادر یا پدر به مرور زمان کهنه می‌شود، اما غم او هرگز برایم کهنه نخواهد شد و هر بار به یاد او می‌افتم، این حس همچون دیشب تازه و زنده به نظر می‌رسد. در مکانی دیگر یادآور می‌شود: «فقدان نابهنگام او هیچگاه برای من به فراموشی سپرده نشده و حتی اکنون که این کلمات را می‌نویسم، بعد از سی و پنج سال، غمش هنوز در دلم تازگی دارد، گویی همین دیروز خبرش را دریافت کرده‌ام.»

مسکوب بر ادامه می‌دهد: «روزی با جوانی در مورد کیوان صحبت می‌کردم و او از من پرسید که چه رازی وجود دارد که در نسل ما، کسانی که مرتضی کیوان را می‌شناختند، هرگاه به یاد او می‌افتند، احساس خاصی را تجربه می‌کنند. به او گفتم که مرتضی آن‌چنان متفاوت بود؛ نه به‌خاطر اعتباری که داشت یا کارهای بزرگش، بلکه به دلیل سادگی و بی‌پیرایگی دوستی‌اش. او احساس دوستی را همچون هوای خوش در دیگران منتشر می‌کرد. مرتضی دوستان بسیاری داشت و بدون تردید، همه آن‌ها به یاد ماندگاری او در خاطراتشان فکر کرده‌اند. و گاهی من نیز از خودم می‌پرسم: چرا یاد او پس از سی، چهل، پنجاه سال از مرگش همچنان تازگی دارد و همانند سروی بلند در روح من ایستاده است؟ چرا داغ او هرگز فراموش نمی‌شود؟ با اینکه تنها چند سال با او دوست بودم؟

به‌هرحال، مدام به‌دنبال دلیل این موضوع بوده‌ام، چون وجود دوستان فراوان و عشق عمیق آنان به او نباید تنها یک امر تصادفی و کم اهمیت باشد. مرتضی با چنان عاشقانه‌ای دوست می‌داشت و با سادگی و روشنی عاشقانه‌اش، بی‌اختیار دوستی را در دل‌ها می‌کاشت. در نامه‌ای به پوری می‌نویسد که انسان بودن را در کشف رازی می‌داند: «دوست داشتن و دوست بود.» در توضیحی که از حالت خود و نظرات دیگران درباره او ارائه می‌دهد، در نامه‌هایش به دوستان و در همه آنچه در این دفتر مشاهده می‌کنید، به‌خوبی روشن است که او این راز را با دقت درک کرده و به‌کار بسته است. رفتارش در دوستی ساده و بی‌قید و بسیار ظریف بود، به‌گونه‌ای که طبیعی و خودبه‌خود به‌نظر می‌رسید و نه نتیجه مطالعه در خصوص دوستی. از همان ابتدا به‌اندازه‌ای دوستانه و صمیمی بود که ممکن بود فکر کنید سال‌هاست با او آشنا شده‌اید، احساسی که بیشتر کسانی که با مرتضی دوستی آغاز کردند، تجربه کردند.

 

مشاهده بیشتر

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا