پرویز شاپور؛ او را چقدر می‌شناسید

پرویز شاپور را معمولاً با دو ویژگی می‌شناسند: نوشته‌هایی که کوتاه و تک‌خطی‌اند و نیز همسر سابق فروغ فرخزاد بودن.

شهرت پرویز شاپور، بیشتر از جنس نگارش‌های کوتاه و تک‌خطی است؛ جملاتی که هم رنگ و بوی شاعرانه دارند و هم در دل خود طنزی ظریف و هوشمندانه جا داده‌اند. همین نگاه خاص سبب شده که او مورد توجه شاملو هم قرار بگیرد و در سال ۱۳۴۶، مسیر کاری‌اش را با همکاری در نشریه «خوشه» ادامه دهد. 

این نویسنده در سال ۱۳۰۲ در قم به دنیا آمد و تحصیلاتش را در رشته اقتصاد گذراند؛ به همین دلیل مدتی نیز در وزارت دارایی به کار گرفته شد.

از سوی دیگر، نسبت خانوادگی آن‌ها نیز داستان‌دار است: مادر پرویز شاپور و مادر فروغ فرخزاد با هم دخترخاله بودند. پرویز که گاهی همراه مادرش به خانه فروغ می‌رفت، سرانجام در سال ۱۳۲۹ با فروغ ازدواج کرد؛ پیوندی که از همان ابتدا ریشه در رفت‌وآمدهای خانوادگی داشت.

فروغ و پرویز، به سبب افزایش حقوق و فراهم شدن تسهیلات، ناچار می‌شوند برای زندگی راهی اهواز شوند. در چنین شرایطی، در ۲۹ خرداد ۱۳۳۱، کامیار به دنیا می‌آید. فروغ در شعرهایش بارها از او یاد می‌کند و علاوه بر آن، شاپور پدر نیز گاهی «کامی» را به عنوان نام مستعار برای فرزندش به کار می‌برد.

اما این زندگی مشترک تا سال ۱۳۳۴ دوام می‌آورد و سرانجام به جدایی می‌انجامد. پس از جدایی، پرویز شاپور دیگر ازدواج نمی‌کند و تا پایان عمرش، زندگی را در کنار کامیار و خسرو—برادرش—در همان خانه قدیمی ادامه می‌دهد. گفته می‌شود او حتی اجازه نمی‌داد فروغ بعد از جدایی، کامیار را ببیند.

شاپور بخش نخست فعالیت روزنامه‌نگاری‌اش را با قلم‌زدن در روزنامه‌های محلیِ خوزستان آغاز می‌کند. او از سال ۱۳۳۷ به بعد در مجله توفیق دست به نوشتن می‌زند و برای انتشار نوشته‌هایش از نام‌های مستعار «کامی» و «کامیار» و همچنین «مهدخت» استفاده می‌کند. سپس در نشریه خوشه، زیر نظر احمد شاملو که در دهه چهل به عنوان سردبیر شناخته می‌شد، به کار می‌پردازد.

شاپور در گفت‌وگویی درباره آن مقطع زندگی‌اش روایت کرده بود: «من چهار سال اهواز بودم. سال ۳۰ رفتم و سال ۳۴ خودم را به تهران منتقل کردم. من با اسم مستعار برای آنها می‌نوشتم. بعد به تهران منتقل شدم و برای روزنامه توفیق با پست، مطلب فرستادم. یک دفعه پسرخاله‌ام آمد و گفت که شما را دعوت کردند تا با شما صحبت کنند. البته من هم با اسم مستعار «کامیار و مهدخت» مطالبم را می‌فرستادم.

آنها در روزنامه که دعوت کردند نوشته بودند، خانم مهدخت یا آقای کامیار بیایند. من رفتم به روزنامه توفیق و در آنجا شروع به فعالیت و نوشتن کردم. به طور کلی نوشتن مطالب یا داستان کوتاه برای من مساوی با جان کندن است، ولی سوژه زیاد دارم. این است که من فقط در کار کلمات رفتم و هرچه هم به من گفتند و خواستند من را از راهم منحرف کنند، من گوش نکردم که آقا داستان بنویس و فلان کن و …؛ من فقط کار خودم را پیگیری کردم. البته در روزنامه توفیق مطالب من تحت عنوان برخورد عقاید و آراء چاپ می‌شد، یا یک ستون هم بود [به اسم]دارالمجانین یا ستون دیگر، در این سه ستون مطالب من چاپ می‌شد.

من برای مجله خوشه مطلب نوشتم. سردبیر آن آقای شاملو (شاعر نامدار معاصر) بودند. ایشان نوشته‌های مرا تحت عنوان کاریکلماتور چاپ کردند که بعد این اسم دیگر روی آن ماند.»

عمران صلاحی در توضیح حال‌وهوای «کاریکلماتور» شاپور گفته بود: «دنیایی که «شاپور» آفریده بسیار زیبا و شگفت‌انگیز است. وقتی آدم به دنیای شاپور پامی‌گذارد مثل بچه‌ای است که وارد یک گاردن پارتی عجیب شده مثل بچه‌ای که باحیرت به یک منظره آتش‌بازی می‌نگرد…

شاپور کوتاه‌ترین خط را برای طرح و کوتاه‌ترین کلمه را برای طنز به کار می‌گیرد و می‌گوید: «چرا بی‌خود ولخرجی کنم و یک خط اضافی در طرحم مصرف کنم، این خط را نگه می‌دارم و با آن طرح دیگری می‌سازم!»

«کاریکلماتور» خون تازه‌ای است در رگ‌های طنز ایران؛ شاپور حتی همان حرف‌هایی را که در صحبت روزمره‌اش می‌زند به کاریکلماتور تبدیل می‌کند. او وقتی وارد مجلسی می‌شود خداحافظی می‌کند و وقتی مجلس را ترک می‌کند سلام می‌دهد!

در نهایت، جمع‌بندیِ دنیای شاپور این است: دنیایی است جدا از همه دنیاها؛ دنیایی که حیرت یک بیگانه دهاتی را در ما برمی‌انگیزد، وقتی پایش به شهر بزرگ باز می‌شود.»

از پرویز شاپور، علاوه بر مجموعه هشت جلدی کاریکلماتور که در سال ۱۳۸۶ در کتابی با عنوان «قلبم را با قلبت میزان می‌کنم» انتشار یافت، آثار دیگری هم به جا مانده است؛ از جمله «فانتزی سنجاق قفلی»، «تفریح نامه» و نیز کتاب «موش و گربه» عبید زاکانی که با طرح‌های پرویز شاپور همراه شده‌اند. خود او درباره شیوه و فضای کارهایش نیز توضیح داده بود: «در زمینه کاریکاتور هم در واقع آقای اردشیر محصص (کاریکاتوریست نامدار ایران) کتاب‌هایی را از کاریکاتوریست‌های دنیا نشان ما دادند. بعد به من جرأت دادند که دیگر شروع به کشیدن کن و من هم شروع به موش و گربه کشیدن [کردم.]، چون ما خانواده گربه دوستی بودیم، همیشه روی کرسی دو، سه تا گربه یا خوابیده بودند و چرت می‌زدند، یا اینکه دنبال همدیگر بازی می‌کردند. یک آقایی به من گفت که چرا تو فیل نکشیدی؟ گفتم: من فیل ندیدم، ثانیاً اگر فیل روی کرسی بنشیند، کرسی می‌شکند. بعد ادامه دادم: کاریکلماتور یک، کاریکلماتور دو، کاریکلماتور سه، کاریکلماتور چهار، کاریکلماتور پنج، گزینه کاریکلماتور، که در ایران و به زبان فارسی در آمریکا چاپ شد.

من سنجاق قفلی را خیلی دوست دارم و نیمرخ آن شبیه اشرف مخلوقات است و برای وصل کردن آمده است. یک نفر زیپ لباسش در رفته بود، آن را سنجاق قفلی زده بود. این است که یک کتاب تحت عنوان «فانتزی سنجاق قفلی» و یک کتاب هم از موش و گربه عبید زاکانی مصور کردم.»

در کنار این‌ها، مجموعه‌ای از نامه‌های فروغ فرخزاد به پرویز شاپور و یادداشت‌های خود شاپور که بر حاشیه برخی از این نامه‌ها نوشته شده‌اند نیز منتشر شده است؛ اثری با عنوان» اولین تپش‌های عاشقانه قلبم» (نامه‌های فروغ فرخزاد به همسرش)، به کوشش عمران صلاحی و کامیار شاپور.

سرانجام پرویز شاپور در ششم تیر ۱۳۷۸ در بیمارستان عیوض‌زاده تهران بستری شد و پس از آن، در ۱۵ مرداد، در حالی که ۷۶ سال داشت، درگذشت.

مشاهده بیشتر

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا