اوج و حضیض یک ستاره/ من روماریوی ایران بودم اما با یک اشتباه همه چیز بر باد رفت!

خودش می‌گوید خیلی‌ها در دوران اوجش آرزو داشتند میلیاردها تومان هزینه کنند تا جای او باشند اما یک اشتباه کوچک، چرخ گردون را به شکلی برایش عوض کرد که هیچکس جواب تلفنش را نمی‌داد. این روایت فوتبالیستی است که با لقب روماریو هم برای استقلال و هم برای پرسپولیس بازی کرد اما به قول خودش، رفیق ناباب، زندگی‌اش را به قهقرا کشاند. داستان زندگی این فوتبالیست، درس عبرتی برای بازیکنان جوان است تا راه درست را در زندگی حرفه‌ایشان در پیش بگیرند.

به گزارش ایسنا، علی اکبریان از ۱۶ سالگی در فوتبال ایران قد کشید و دوران درخشانش در استقلال باعث شد که آبی‌ها به او لقب روماریوی ایران را بدهند. بازیکنی که علاوه بر استقلال، سابقه بازی در پرسپولیس را داشت بعد از یک مصدومیت از دنیای فوتبال وداع کرد. هر چند که به گفته خودش قصد داشت وارد دنیای مربیگری شود تا به آرزوهایش برسد، 3 ماه درگیری با بروکراسی اداری او را ناامید کرد و مسیرش را تغییر داد. به ناگاه کار او به رفقای ناباب و زندان کشید. او قصه زندگی پرماجرای خود را مقابل دوربین ایسنا روایت کرد:

* از چه محله و تیمی فوتبال را شروع کردید؟

من هم مثل همه بچه‌های جنوب شهر که خیلی علاقه به فوتبال دارند، فوتبال را از زمین خاکی شروع کردم. البته قبل از زمین خاکی در مدارس بازی می‌کردیم و در آنجا شروع کردیم و در فوتبال آموزشگاه‌ها حضور داشتم. در فوتبال آموزشگاه‌ها در تیم نوجوانان بازی می‌کردم بعد رفتم کانون میثم. در کانون میثم با علیرضا منصوریان و رضا شاهرودی که بچه‌های آن محل بودند، آشنا شدم و در واقع با یک استقلال و پرسپولیسی از بچگی بازی کردیم و فوتبال را با هم شروع کردیم.

* نام اولین تیم حرفه‌ای که فوتبال  را با آن شروع کردید، چه بود؟

اولین تیم حرفه‌ای که فوتبال را شروع کردیم، تیم اکباتان بود.

* در سال ۱۳۷۳ شمسی به استقلال رفتید و وارد دنیای جدیدی شدید.

سال ۷۱ در تیم انتظام بازی می‌کردم و خدمت سربازی‌ام تمام شد. بعد از تیم انتظام به تیم پارس خودرو رفتم. در تیم پارس خودرو در لیگ سه مقابل استقلال دو بازی کردم و آقای گل شدم. وقتی استقلال لیگ ۳ بود، مقابل آنها بازی کردم. تیم استقلال قصد جذب من را داشت. باشگاه پارس خودرو رضایتنامه مرا نمی‌داد و راضی به این انتقال نمی شد. بعد از ۲ هفته که بازی‌ها شروع شد بالاخره رضایت دادند که من به استقلال بروم و در تیم آنها بازی کنم. البته بعدش دیگر استقلال به لیگ یک (لیگ آزادگان) رفته بود که اولین بازی هم با صنعت نفت آبادان بازی کردیم که ۳ گل زدم.

* در دوره سوکو مورخوف و به دلیل درخشش در دسته سوم به استقلال آمدید. حرف و حدیث‌هایی پیرامون سرمربی وقت وجود داشت که  اگر بازیکن به او، تلویزیون و فرش می‌داد هفته بعد فیکس بازی می‌کرد. چنین چیزی آن زمان بود؟

من چیزی نشنیدم. موقعی که من استقلال آمدم بنده خدا (سوکومورخوف) را فرستادند و  از استقلال رفت. ولی بازیکنانی که از دوره قبل در استقلال بودند چنین چیزی تعریف نمی‌کردند. فکر نمی‌کنم چنین چیزی باشد.

برای داربی برگشت سال 73 به ما زنگ زدند که چهارشنبه ساعت ۱۸ بعد از ظهر به فرودگاه بیایید، ما رفتیم فرودگاه. رفتیم و دیدیم که یک هواپیمای کوچک برای پرواز انتخاب کردند. پرسپولیسی‌ها آنطرف و ما هم اینطرف بودیم، همه آن‌ها رفقای ما بودند. ۷-۸ نفری که محروم شدند در آن مسابقه نبودند. امیر قلعه نویی و مجتبی محرمی و عابدزاده نبودند. ما را سوار هواپیما کردند و حتی نگفتند که ما را به کجا می‌برند. ما رسیدیم  که خلبان گفت که در فرودگاه بندرعباس هستیم. بعد مستقیم ما را در اتوبوس سوار کردند و به زندان آنجا بردند. در آنجا ماندیم. زندان یک زمین خاکی داشت و یک تیربار بالای آن بود. همه ترسیده بودند که اینجا کجاست که ما را آوردند. بعد ۲۰، ۳۰ تا هم صندلی گذاشته بودند برای دانش آموزان. این دانش آموزان را از مدرسه آورده بودند تا بازی ما را تماشا کنند. یک بازی مسخره بود، حتی در حد زمین خاکی نبود.

* داربی معروف سال ۱۳۷۳ بود که شما گل‌ زدید اما داور قبل از آن هند صادق ورمزیار را گرفته بود. در نهایت هم بازی با درگیری محرمی و قلعه‌نویی به دعوا کشیده شد. چه شد که جو ملتهب بود و بازی به جنجال کشیده شد؟

نمی‌دانم چرا آن بازی اینقدر جنجالی شده بود. فکر می‌کنم چند سالی پرسپولیس موفق به پیروزی مقابل استقلال نشده بود. یا مساوی می‌کرد یا می‌باخت. در نیمه اول آن بازی پرسپولیس با نتیجه ۲ بر صفر پیش افتاد. بعد دیگر فکر کردند برنده بازی شده‌اند که آقای شاهرودی خطا را انجام داد و اخراج شد و ناخودآگاه همه چیز را برهم ریخت. خدا خواست و همه چیز ما شروع شد. جواد زرینچه به دفاع راست رفت. دو تعویض انجام شد و بعد من به زمین آمدم. یک گل پنالتی به آن‌ها زدیم و گل دوم هم من سر توپ را زدم و بعد ادموند اختر آن را وارد دروازه کرد. بعد مشغول حمله شدیم و می‌خواستیم گل سوم را به ثمر برسانیم. همین شد که آن‌ها به یکباره ماندند که بازی ۲ بر هیچ برده را با نتیجه ۳ بر ۲ واگذار می‌کنند. بازی کامل برگشته بود. به یکباره همه پرسپولیسی‌ها به داخل زمین ریختند. از این طرف امیرخان (امیر قلعه‌نویی) و مجتبی محرمی دعوای‌شان شد.

* چرا امیر قلعه‌نویی و مجتبی محرمی دعوایشان شد؟

من کنارشان بودم، نفهمیدم چی شد و چطوری شد. یکدیگر را بغل کرده بودند. یکباره اتفاقی افتاد که اصلاً در شان آنها نبود.

* یکی از بازیکنان استقلال در آن بازی گفته بود که تماشاگر با قمه در داخل زمین حاضر بود؟

من چنین چیزی ندیدم ولی تماشاگران به نحوی در زمین ریختند که همه ما وحشت کردیم. یکباره به همه گفتند که بدوید. فقط من این را فهمیدم که بچه‌ها به سمت رختکن می‌دویدند. پشت رختکن پرِ جمعیت بود. در زمین پرِ جمعیت. هر چه طرفدار بود در زمین بودند. کنترل از دست رفته بود و معلوم نبود داور کجا پنهان شده بود. وضعیت خیلی خراب بود. ما تا ساعت دوازده شب یا یک صبح در رختکن بودیم و در را هم بسته بودند. یک ساعت یا دو ساعت دیگر از طرف حفاظت استادیوم آزادی آمدند ۷ یا ۸ بازیکن ما را برای صحبت و بررسی ماجرا با خود بردند که چرا دعوا شده بود. وضعیت ورزشگاه جوری بود که گویا شورش به پا شده است. چرا که آتش روشن کردند و صندلی‌ها را شکاندند. تور دروازه را پاره کردند و زمین چمن را بهم ریختند. وقتی مسئولان نظم دیدند که کاری از آن‌ها برنمی‌آید ساکت یکجا نشستند که تماشاچیان خودشان بروند. دیگر مردم دیدند که خبری نیست و ما هم بیرون نمی‌آییم، خلوت شد و اتوبوس آمد و ما رفتیم.

* چه شد که داربی برگشت را در زندان  بندر عباس برگزار کردند؟

به خاطر امنیت بود. به ما زنگ زدند که چهارشنبه ساعت ۱۸ بعد از ظهر به فرودگاه بیایید، ما رفتیم فرودگاه. رفتیم و دیدیم که یک هواپیمای کوچک برای پرواز انتخاب کردند. پرسپولیسی‌ها آنطرف و ما هم اینطرف بودیم، همه آن‌ها رفقای ما بودند. ۷-۸ نفری که محروم شدند در آن مسابقه نبودند. امیر قلعه نویی و مجتبی محرمی و عابدزاده نبودند. ما را سوار هواپیما کردند و حتی نگفتند که ما را به کجا می‌برند. ما رسیدیم  که خلبان گفت که در فرودگاه بندرعباس هستیم. بعد مستقیم ما را در اتوبوس سوار کردند و به زندان آنجا بردند. در آنجا ماندیم.

* عجب شرایط بدی بود.

زندان یک زمین خاکی داشت و یک تیربار بالای آن بود. همه ترسیده بودند که اینجا کجاست که ما را آوردند. بعد ۲۰، ۳۰ تا هم صندلی گذاشته بودند برای دانش آموزان. این دانش آموزان را از مدرسه آورده بودند تا بازی ما را تماشا کنند. یک بازی مسخره بود، حتی در حد زمین خاکی نبود.

* یعنی شما را سوار هواپیما کردید و به زمین خاکی بردند و همان لحظه گفتند بازی کنید؟

نه همان لحظه، فردای رسیدنمان روز بازی کردیم. زمین خاکی خراب در به داغون. بچه‌ها روحیه نداشتند و جو زندان بچه‌ها را گرفته بود. ما رسیدیم آنجا اصلاً ترسیدیم که اینجا کجاست که ما را آوردند. گفتیم در ایران کلی زمین و شهرهای خوب وجود دارد که می توانیم در آن بازی کنیم. اینجا کجاست که ما را برای بازی آوردند. اینها برای امنیت فقط خواستند برگزاری شود چون اتفاقی که در بازی رفت داربی سال ۱۳۷۳ افتاده بود، ترسیده بودند. گفتند که یک جوری بازی برگشت را سرهم کنیم که تمام بشود و برود.

* گفته می‌شود در آن بازی دو تیم اصلاً حمله هم نمی‌کردند؟

من ۹۰ دقیقه در بازی بودم. مثلاً در دیگر بازی‌های زمین خاکی ۲ فرصت گیرمان می‌آمد، می‌زدیم که دروازه‌بان می‌گرفت. اما در آن بازی اصلاً هیچ کاری نتوانستیم انجام بدهیم. جو انقدر خیلی بد بود. نه پرسپولیس توانست بازی کند نه استقلال. از آنجایی که بازی پخش مستقیم بود چهار، پنج دقیقه قطع می‌شد پنج دقیقه نشان می‌داد. آن‌هایی که در خانه تماشاگر بازی بودند اعصابشان خراب شده بود.

* مربیان برای ارائه بازی بهتر در آن مسابقه توصیه‌ای نداشتند؟

همه گیج شده بودند. خود مربیان هم آنجا بودند و نمی‌دانستند چه خبر است.

* اصلاً می‌دانستید که بعد از بازی به تهران باز می‌گردید؟

بعد از بازی دیگر برگشتیم و آمدیم به تهران. یادش بخیر به خانه حسن شیرمحمدی رفتیم. چون دیر وقت بود نمی‌توانستیم به نازی آباد برویم. صبح به خانه خودمان رفتیم. روزنامه‌ها چیز خاصی در مورد این بازی ننوشتند. در موردش نوشتند بازی مزخرف و بازی که در حد فوتبال ایران نبود، انجام شد. ارزشی برای فوتبال ایران قائل نشدند. نمی‌دانم آن زمان رئیس هیات فوتبال یا برگزار کننده چه کسی بود؟ اما خیلی بی احترامی به فوتبال ایران شد. شاید خیلی‌ها متوجه نشدند چه اتفاقی افتاد ولی استقلال و پرسپولیس نباید به جایی برود که چهار، پنج دانش آموز به آنجا بیایند و فوتبال را تماشا کنند.

 * چرا لقب روماریو توسط هواداران استقلال به شما داده شد؟

دقیقا آن زمان روماریو در برزیل بازی می‌کرد و یکی از بهترین بازیکنان بود و گل‌های زیادی برای تیمش می‌زد و از شانس ما هم یکی، دو گل خوب برای تیم استقلال زدیم و لطف داشتند که لقب روماریو را روی اسم ما گذاشتند. آن لقب برای ما ماند و حتی در زندان که بودیم، بچه‌ها ما را روماریو صدا می‌زدند.

* شما در زمان بازی‌تان جزو فوتبالیست‌های خوشتیپ فوتبال ایران و استقلال بودید و حتی آن زمان برای خودتان پشت مو می‌گذاشتید. این موضوع برای شما دردسرساز نشد؟

چرا نداشت! آن زمان به  بلند کردن مو ایراد می‌گرفتند. از تیم جوانان ایران به دلیل بلند بودن پشت مو و اینکه قرار بود در جلسه بعدی آن را اصلاح کنم و انجام ندادم، خط خوردم. یعنی شرایط ببینید چطور بود. الان هزار ماشاالله موهایشان را بلند می‌کنند و کارهایی می‌کنند که کسی کاری ندارد و راحت عشق و حال می‌کنند.

* در دوره‌ای که عضو استقلال بودید به شما گفته شد که موهایتان را باید کوتاه کنید؟

در آنجا نه. دیگر مثل سال ۶۷، ۶۸ آنطوری نبود که بخواهند گیر بدهند. سال ۱۳۷۵ به بعد یک مقدار هم آزادتر شد.

* در چند داربی بازی کردید، در داربی سال ۱۳۷۵ شکست ۳ بر صفر را تجربه کردید و  همان بازی باعث ناراحتی ناصر حجازی و  جدایی شما از استقلال شد.

سال ۱۳۷۵ بازی خداحافظی آقای پیوس بود. چند نفر بودیم. ادموند اختر، من و یکی دو نفر دیگر از بازیکنان بودند. ناصر خان حجازی مثل پدر ما بود و خیلی در حق ما لطف کرد. ولی آن روز خدابیامرز ناصر خان نمی‌دانم چرا آن کار را  انجام داد. ما یک بر صفر از پرسپولیس عقب بودیم و یک دفعه من نگاه کردم دیدم پنج فروارد در زمین است.

* اصلا یک بحثی است که استقلال در آن مسابقه تنها با دو مدافع در زمین حاضر شده بود و از سیستم بازی ۲-۶-۲ استفاده می‌کرد؟

اولین بازی فرهاد مجیدی در تیم استقلال بود. فرهاد مجیدی و محسن گروسی را فیکس در داخل زمین قرار داد. بعد گل اول را که از پرسپولیس دریافت کردیم، به من گفت علی بلند شو و گرم کن. من از جایم بلند شدم و بدنم را گرم کردم. بعد به من گفت که برو و در پست هافبک راست بازی کن. گفتم ناصر خان من نمی‌توانم در پست هافبک راست بازی کنم. ایشان گفت اشکال ندارد برو حرکت کن. تا بتوانیم بازی را جبران کنیم چرا که تا آن لحظه نتیجه را باخته بودیم. بعد از اینطرف ما می‌رفتیم جلو فروارد حرکت کنیم. رضا شاهرودی از یک طرف، مهرداد میناوند از یک طرف می‌آمد. هر کسی می‌آمد از سمت راست ما می‌آمد. کسی نبود خب! ما را هم در سمت راست گذاشته بود. نگاه می‌کردم و می‌دیدم صمد مرفاوی، محسن گروسی، فرهاد مجیدی، من و ادموند اختر به عبارتی ۵ مهاجم، کسی عقب نیست. ۲ گل دیگر هم بعد گل اول دریافت کردیم. با وجود تجربه بالایی که ناصر خان حجازی داشت من آن روز تعجب کردم که یا نباید مرا بازی می‌داد. یا اگر بازی می‌داد طبیعتاً باید مرا در پست خودم می‌گذاشت. هافبک راست پست خودم نبود که بخواهم بازی کنم. حالا در روز اوج مهرداد میناوند و رضا شاهرودی بود. حالا که اسم میناوند آمد، یادی از او کنیم و باید بگویم خدا او را بیامرزد. شوت سنگین به سمت دروازه ما زد. مرحوم ناصر حجازی در رختکن علناً گفت من از دست اکبریان و ادموند اختر ناراحتم. برای چی تیم را جمع نکردند؟ من آنها را آنجا گذاشته بودم تا یکسری کار انجام بدهند. مخصوصاً خطاب او نسبت به من بود. از دست من خیلی ناراحت شد.

 * واقعاً سر همین موضوع ناصر حجازی از دست شما،  ناراحت شد و بلافاصله شما را از تیم استقلال کنار گذاشت؟

بله سر همین موضوع. بازی‌ها تمام شد و من به مدت یک ماه سر تمرین نرفتم. ادموند اختر هم گفتند که سر تمرین نیاید. بعد ادموند اختر دسته گل گرفت و رفت پیش ناصر خان. البته مرحوم حجازی این عذرخواهی را قبول نکرد و گفت که من اصلاً همچین بازیکنانی را نمی‌خواهم.

می‌توانستم که بیرون بمانم! عشق یک بازیکن فوتبال است. بیرون ماندن یک بازیکن مرگ او است. ما هم یکی دو ماه تمرین نکردیم با رضا شاهرودی به تمرین پرسپولیس رفتیم. ک بازی دوستانه گذاشتند و من دور زمین مشغول دویدن بودم که ادموند بزیک مصدوم شد. کسی نبود که جایگزنش کنند. علی پروین به رضا شاهرودی گفت به علی اکبریان بگو بیاید داخل زمین. داخل زمین آمدم و ۲ گل زدم. بعد تماشاگران مانده بودند که چه کسی را تشویق کنند؟ این چه کسی است که گل به ثمر رسانده است؟ بعد که از رختکن بیرون آمدم برخی هواداران دور من جمع شدند و اسم مرا پرسیدند.

* بعد شما چه تصمیمی گرفتید؟

منصور پورحیدری قصد داشت به تیم فجرسپاسی برود. زنگ زد با عباس سرخاب و بچه‌های تیم استقلال که ناصر حجازی آنها را کنار گذاشته بود، به آن تیم رفتیم. قاسم سیانکی، داوود حسینی و محمود فکری، پرویز برومند، علی انصاریان، محمد برزگر هم همراه ما به فجرسپاسی آمدند. آن سال با منصورخان به فجرسپاسی شیراز رفتیم.

* پس با واسطه به پرسپولیس رفتید؟

بله. من سال ۱۳۷۹ یا ۱۳۸۰ بعد از سایپا به پرسپولیس رفتم.

* حالا استقلالی هستید یا پرسپولیسی؟

من استقلالی هستم و از بچگی طرفدار این تیم بودم. اتفاق بود که به تیم پرسپولیس برویم.

* پس چرا به پرسپولیس رفتید؟ حضور رضا شاهرودی رفیق قدیمی‌تان در این تیم تاثیرگذار بود؟

نمی‌توانستم که بیرون بمانم! عشق یک بازیکن فوتبال است. بیرون ماندن یک بازیکن مرگ او است. ما هم یکی دو ماه تمرین نکردیم با رضا شاهرودی به تمرین پرسپولیس رفتیم. ما سر تمرین خوب تمرین کردیم. علی پروین به رضا شاهرودی گفته بود که بگو سر تمرین بیاید.

* آقای پروین نمی‌دانست شما چه کسی هستید؟  

می دانست. یک بازی دوستانه گذاشتند و من دور زمین مشغول دویدن بودم که ادموند بزیک مصدوم شد. کسی نبود که جایگزنش کنند. علی پروین به رضا شاهرودی گفت به علی اکبریان بگو بیاید داخل زمین. داخل زمین آمدم و ۲ گل زدم. بعد تماشاگران مانده بودند که چه کسی را تشویق کنند؟ این چه کسی است که گل به ثمر رسانده است؟ بعد که از رختکن بیرون آمدم برخی هواداران دور من جمع شدند و اسم مرا پرسیدند. گفتم علی اکبریان هستم. یکی دو نفر گفتند که من را می‌شناسند و به تیم ما گل زده است. بعد از آنجا شروع شد که به پرسپولیس آمدیم.

* واکنش هم تیمی‌ها و هواداران استقلال نسبت به جدایی شما چه بود؟

من از استقلال مستقیم به پرسپولیس نرفتم. آن خاطره بد را نداشت. من در 25 سالگی از استقلال بیرون آمدم و در ۳۰ سالگی به پرسپولیس رفتم. دیگر آن خاطره تلخ پیش نمی‌آید. دیگر آن خاطره جنجالی هاشمی نسب نبود که مستقیم از پرسپولیس به استقلال آمد که هواداران ناراحت نشوند. الان هم که خیلی‌ها مرا دیدند، عزت و احترام می‌گذارند. می‌گویند ای کاش به پرسپولیس نمی‌رفتی و می‌دانیم استقلالی بودی.

* عکس شما در کنار رضا شاهرودی. کدام شما خوشتیپ‌تر هستید؟

معلوم است آقا رضا شاهرودی. کری بین ما برای خوش تیپی وجود نداشت. از بچگی با هم بودیم و بچه جنوب شهر بودیم و کری برای خوش تیپی نداشتیم.

اوج و حضیض یک ستاره/ من روماریوی ایران بودم اما با یک اشتباه همه چیز بر باد رفت!

* آخر فصلی که در پرسپولیس بودید، بین علی پروین سرمربی وقت پرسپولیس و مدیر وقت باشگاه پرسپولیس اختلاف افتاد. هر طرف آنها برای خودش میهمانی برگزار کرد. شما، احمدرضا عابدزاده، رضا شاهرودی، مهدی تارتار و چهار، پنج بازیکن بودید که به میهمانی مدیریت رفتید و در واقع نسخه خودتان را پیچیدید!

ما فریب عابدزاده را خوردیم که پشت آقای انصاری فرد بایستیم. علی پروین هم پشت آقای عابدینی بود. رفتیم آنجا ۲۷ اسفند که چند روز مانده به عید، میهمانی شام بود. بعد اینها یک میهمانی هم آقای پروین گذاشتند. یک باره دیدیم در روزنامه نوشتند که این ۹ نفر سر تمرین نیایند. ما می‌خواستیم به سر تمرین برویم که روزنامه‌ها نوشتند علی پروین دیگر این بازیکنان را نمی‌خواهد و ما دیگر سر تمرین نرفتیم.

* آن اختلاف میان مدیریت و مربی باعث لطمه خوردن به بازیکنانی که خط خوردند، نشد؟

اینها تقصیر مدیریت است. به بازیکن می‌گویند بگو تحت اختیار باشگاه هستید و شب در فلان هتل جلسه دارید. ما هم به آنجا رفتیم. نگو آنجا کری داشتند و با هم کری داشتند. علی پروین ناراحت شد که چرا حرف مرا گوش نکردید. حالا به عابدزاده گفته بود که به آن میهمانی نروید، آقای عابدینی قرار است مدیر عامل شود. ما هم پاسوز عابدزاده شدیم. بعد هم که آن وضع برای عابدزاده پیش آمد و سکته کرد.

* بعد از جدایی از استقلال، از ناصر حجازی ناراحت نشدید؟

از ناصر خان هیچ وقت ناراحت نمی‌شوم. او جای پدر من بود. من در زندان که بودم ناصر خان که فوت کرد خیلی گریه کردم و تاسف خوردم. شاید اگر ناصر خان حجازی بود من زودتر از اینها از زندان بیرون می‌آمدم و شرایطم فرق می کرد.

* شنیدیم ۴۰ روز داخل زندان برای بزرگداشت یاد ناصرحجازی مشکی پوشیدید؟

بله، ناصر خان یک دانه بود و شاید دیگر مادر مثل او نزاید. اصلاً رفتار، برخورد و از لحاظ درک فوتبالی، مربیگری. منش کاریزما فوتبال خودش هم که اصلاً عالی بود. چقدر قشنگ در تمرینات بازی می کرد و پاس می‌داد. ما با ناصر خان که بودیم همه کیف می‌کردیم و همه او را دوست داشتند. به فرودگاه می‌رفتیم و همه ما جوان بودیم. اما وقتی ناصر خان می‌آمد همه دنبال او می‌رفتند. اینقدر ناصرخان محبوبیت داشت. هیچ کسی محبوبتر از ناصر خان در فوتبال نبود یا من کسی را ندیدیم.

اوج و حضیض یک ستاره/ من روماریوی ایران بودم اما با یک اشتباه همه چیز بر باد رفت!

* بعد انتقال به پرسپولیس آیا با ناصر حجازی صحبتی داشتید؟

بعد از انتقالم به پرسپولیس متاسفانه صحبتی با ناصر خان حجازی نداشتم.  اما زمانی که ناصر حجازی مریض بود از زندان با حاج آقا اولیایی تماس گرفتم. گفت ما خانه ناصر خان هستیم، بیا و با ناصر خان صحبت کن. بعد گوشی را به ناصر خان داد. بعد با ناصر خان صحبت کردم و اواخر عمر او بود.

* چطور و چه زمانی به تیم ملی رسیدید؟

من زود به فوتبال معرفی شدم و ۱۶ ساله بودم که در تیم بزرگسالان اکباتان بازی می‌کردم. بعد در جوانان قدس بازی می کردم. پاس، پرسپولیس و اکباتان بود سال ۱۳۶۶ بود، زود رشد کردم و سال ۱۳۶۹ تیم ملی دعوت شدم.

* چرا در تیم ملی به شما بازی نرسید؟

وقتی علی دایی و خداداد عزیزی بودند، بازی به کسی نمی‌رسید. پشت خط این بازیکنان ما بودیم. پست ما شاید چیز دیگری بود می‌توانستیم بازی کنیم. علی دایی بایرن مونیخ بازی می‌کرد. سطح رقابت و اختلاف خیلی زیاد بود. خداداد به استرالیا گل زده بود، می‌شد من به جای او به زمین بروم؟

* یکی از مقاطع دعوت شما به تیم ملی همزمان با مربیگری محمد مایلی کهن بود آیا خوشتیپی برای شما دردسر نشد؟

سال ۱۳۷۵ دعوت شدم و خوش تیپی داستان نشد.

وقتی یک فوتبالیست از رفقای خودش جدا می‌شود و رفقای قدیمی خودش را می‌بیند. خدای ناکرده اگر ۲ رفیق ناباب هم در آنها باشد و با آنها سلام علیک و رفاقت کنی مسیر شما عوض می‌شود. متاسفانه مسیر من هم عوض شد و رفقای فوتبالی خودم را رها کردم. شاید آنها هم مرا رها کردند. البته آنها زندگی و مشکلات خودشان را داشتند. آن زمان بلوار فردوس می‌نشستم. چون پایم آسیب دیده بود مجبور شدم به محله پدری پاسگاه نعمت آباد بروم و آنجا استراحت کنم. از آنجا ماجراها شروع شد و رفقای قدیمی‌ام آمدند و استارت عقب‌نشینی من شروع شد. زمان بازی فوتبال با دوستان سابقم ارتباطی نداشتم و حتی سیگار هم نمی‌کشیدم. رفقایی نداشتم که به اصطلاح نخواهند بگذارند، پیشرفت کنم. رفقایم همه فوتبالی و خوب بودند. وقتی فوتبالم تمام شد به یکباره دیدم گرفتار شدم و خودم نتوانستم کار را جمع کنم.

* ماجرای مصدومیت سخت و خداحافظی از فوتبال‌تان چه بود؟

اول بازی الوکره قطر گل زدم. به تهران بازگشتم و قرار بود که من و علی کریمی مهاجم تیم شویم که ۵ تا در تهران به آنها زدیم. یک بازی دوستانه گذاشتند که روی یک پرش بد پایین آمدم و پای من آسیب دید و سرم به زمین خورد. محمود خوردبین مرا به بیمارستان برد و یک شب هم بیمارستان خوابیدم. دیگر رباط‌هایم کش آمد و اصلا نمی‌توانستم راه بروم. فردا شبش از بیمارستان رفتم. دیگر ورزشگاه هم نتوانستم بروم. بدشانس‌ترین روز زندگی‌ام همان روز بود که آسیب دیدم. متاسفانه با آن اتفاق فوتبال ما تمام شد.

* آیا پیگیر درمان و بازگشت به فوتبال شدید؟

البته رباط صلیبی من خیلی هم پاره نشده بود. بیشتر کِش آمده بود. دکتر گفت باید بروی استراحت کنی و وزنه بزنی. ۲ ماه بعد بازی‌ها تمام شد تا بازی‌های سال بعد شروع شود. دیگر همینجور ماند. ما هم که از پرسپولیس بیرون آمدیم و فوتبال را کنار گذاشتیم.

* بعد خداحافظی از فوتبال ماجراهای عجیبی برای شما پیش آمد؟

دیگر وقتی یک فوتبالیست از رفقای خودش جدا می‌شود و رفقای قدیمی خودش را می‌بیند. خدای ناکرده اگر ۲ رفیق ناباب هم در آنها باشد و با آنها سلام علیک و رفاقت کنی مسیر شما عوض می‌شود. متاسفانه مسیر من هم عوض شد و رفقای فوتبالی خودم را رها کردم. شاید آنها هم مرا رها کردند. البته آنها زندگی و مشکلات خودشان را داشتند.

* بعد از پایان عمر فوتبالی، ظاهراً محل زندگی‌تان هم تغییر کرد. این مسئله روی مشکلات شما تاثیرگذار نبود؟

آن زمان بلوار فردوس می‌نشستم. چون پایم آسیب دیده بود مجبور شدم به محله پدری پاسگاه نعمت آباد بروم و آنجا استراحت کنم. از آنجا ماجراها شروع شد و رفقای قدیمی‌ام آمدند و استارت عقب‌نشینی من شروع شد.

* یعنی در دوران فوتبال با این رفقای ناباب ارتباطی نداشتید؟

زمان بازی فوتبال با دوستان سابقم ارتباطی نداشتم و حتی سیگار هم نمی‌کشیدم. رفقایی نداشتم که به اصطلاح نخواهند بگذارند، پیشرفت کنم. رفقایم همه فوتبالی و خوب بودند. وقتی فوتبالم تمام شد به یکباره دیدم گرفتار شدم و خودم نتوانستم کار را جمع کنم.

* آیا پس از پایان دوران فوتبال از نظر روحی دچار مشکلی شدید که به آن سمت رفتید؟

وقتی دیدم پایم اینطوری مصدوم است و نمی‌توانم ادامه بدهم به خودم گفتم دنبال کلاس مربیگری بروم. برای پیگیری ثبت نام به فدراسیون فوتبال رفتم. من سه ماه در هیات فوتبال و فدراسیون اسیر شدم که یک نامه بگیرم که به کلاس مربیگری بروم! هر کدام مرا به اتاق دیگری می‌فرستادند و کسی جوابگو نبود و اصلاً خسته شدم. بعد از این سه ماه در خانه نشستم و از خودم پرسیدم یعنی من تمام شدم؟

* طبیعتاً حس خیلی بدی بود…

من ۵ سال مفتی در استقلال بازی کردم و شاید ۳ میلیون پول از این تیم نگرفتم. با پرسپولیس ۵ میلیون قرارداد بستم  که ۲ میلیون دریافت کردم و ۳ میلیون نگرفتم. زمان ما پولی در کار نبود و فوتبال عشق بود. آن زمان من و ادموند اختر مهاجم استقلال بودیم کسی جرات نمی‌کرد که به تیم استقلال بیاید. به خودشان می‌گفتند این ۲ تا هستند مگر ما می‌توانیم بازی کنیم.

* مگر در فدراسیون و هیات فوتبال چه برخوردی با شما داشتند؟

برخورد؟ اصلاً سه ماه در فدراسیون و هیات فوتبال اسیر بودیم. به خاطر یک نامه که کلاس مربیگری بروم دائم می‌گفتند برو فردا بیا یا ۳ هفته دیگر بیا. ندادن آن نامه مسیر مرا عوض کرد و پیش هر کسی در فدراسیون و هیات فوتبال رفتم مرا پیچاند. در حالی که وقتی به زندان افتادم دیدم ۵۰ کلاس مربیگری دارند و خیلی از افراد کارت مربیگری می‌گیرند.

* اگر تمایل دارید به این سوال پاسخ بدهید. سال ۱۳۸۹ یک اتفاق بد افتاد. گناه فرد دیگری را گردن گرفتید.

البته همه اشتباه می‌کنند و هر کسی جوری اشتباهی می‌کند. من تاوان اشتباهم را دادم. ۱۴ سال بدبختی کشیدم و  همه چیزم از دستم رفت. زن و بچه‌ام از دستم رفت. اصلاً نمی‌خواهم درباره آن صحبت کنم. مهم الان است که مدرسه فوتبال زدم و بچه برادرم عارف اکبریان بازیکن به خارج می‌برد. با بچه برادرم مشغول همکاری هستم. ان‌شاءالله مشغول عقد قرارداد با یک تیم هم هستم. البته قبل از این با یک تیمی مذاکره جدی داشتیم، متاسفانه یک شخصی بود نسبت به وعده‌ای که داد عمل نکرد. تیم مورد نظر برای استان مازندران بود و دیگر من هم پیگیرش نشدم. دیدم یک جوری است که بچه‌ها می‌گویند نروی بهتر است. خودمان برایت تیم بهتری در لیگ یک یا دو پیدا می‌کنیم. یا آنها گفتند با امیر خان که دوست و رفیقت است، صحبت کن. او تو را یک جایی می‌برد. به اصطلاح تو را به عنوان کمک مربی به جایی معرفی می‌کند. برای تو خوب نیست که به لیگ سه بروی، یا به شهرستان بروی در حالی که تیم مدنظر حتی شرایط اولیه تیمداری را هم ندارد و آنجا کار کنی. در حالی که  در تهران مدرسه فوتبال دارم و آنجا مشغول کار هستم.

وقتی دیدم پایم اینطوری مصدوم است و نمی‌توانم ادامه بدهم به خودم گفتم دنبال کلاس مربیگری بروم. برای پیگیری ثبت نام به فدراسیون فوتبال رفتم. من سه ماه در هیات فوتبال و فدراسیون اسیر شدم که یک نامه بگیرم که به کلاس مربیگری بروم! هر کدام مرا به اتاق دیگری می‌فرستادند و کسی جوابگو نبود و اصلاً خسته شدم. بعد از این سه ماه در خانه نشستم و از خودم پرسیدم یعنی من تمام شدم؟ اصلاً سه ماه در فدراسیون و هیات فوتبال اسیر بودیم. به خاطر یک نامه که کلاس مربیگری بروم دائم می‌گفتند برو فردا بیا یا ۳ هفته دیگر بیا. ندادن آن نامه مسیر مرا عوض کرد و پیش هر کسی در فدراسیون و هیات فوتبال رفتم مرا پیچاند. در حالی که وقتی به زندان افتادم دیدم ۵۰ کلاس مربیگری دارند و خیلی از افراد کارت مربیگری می‌گیرند.

* ظاهراً مسیرتان تغییر کرده است.

مسیرم را پیدا کردم. دیشب کنار محمد برزگر بودم. گفت علی خیلی خوب است تو ۴ یا ۵ ماه است که از زندان بیرون آمدی. فردی داریم که ۱۴ سال بیرون زندان است و هیچ کاره است.  اما تو ۴ ماه است بیرونی و مدرسه فوتبال تاسیس کرده‌ای و در کلاس مربیگری شرکت کرده‌ای. دوره D  مربیگری را پیش میرشاد ماجدی گذراندم و منتظرم دوره C را بگیرم. آقای ماجدی گفت اولین دوره کلاس C که شروع شد به شما خبر می‌دهیم تا بتوانی از طریق شرکت در دوره این مدرک را هم بگیرید.

* شاید می‌توانستید در فوتبال به جای بهتری برسید.

از فوتبال به جایی نرسیدم و موقعی که بازی می‌کردم پول نبود و چیزی جمع نکردم. البته اندازه زندگی خودم پول دارم. خدارا هزار مرتبه شکر رفقای من همه در برج می نشینند و  بهترین زندگی را دارند. من هم شروع کردم و قدم اول را گذاشتم اما دوستانم باید کمک کنند.

* فرضا اگر ۲۰ سال پیش بود چه توقعی از دوستان فوتبالی خودتان داشتید.

دیگر مقصر خودم بودم. من جدا شدم، آنها جدا نشدند. زنگ می‌زدیم و صحبت می‌کردیم ولی نمی‌توانستم به آنها بگویم من دنبال رفیق بازی و معتاد شدن رفتم.

* از جامعه فوتبال چه کسانی برای ملاقات شما به زندان آمدند؟

بچه‌ها در دوران زندان همه برای ملاقات آمدند. بازیکنان سابق استقلال، پرسپولیس، رضا شاهرودی، افشین پیروانی، ستار همدانی و میرشاد ماجدی همه آمدند. هر کس به نوبه خودش دنبال کار ما بود؛ اما بعضی‌ها آدرس اشتباه می‌دادند. می‌گفتند ما پیگیر کار اکبریان هستیم اما حتی نمی‌دانستند من در کدام زندان هستم. چطور پیگیر کار من بودند، وقتی نمی‌دانستند در کدام زندان هستم. هر کس به نوبه خودش کار کرد.

* در روز دادگاه از اهالی فوتبال کسی برای کمک به شما آمد؟

علی پروین روز دادگاه به شعبه آمد. متاسفانه در شعبه خیلی بدی افتاده بودم. علی آقا ناراحت از پیش قاضی بیرون آمد. گفتم علی آقا چه شد؟ گفت ان‌شاءالله درست می‌شود. بعد که پیش قاضی رفتم، گفت رفتی برای من آدم آوردی؟! در واقع کار بدتر شد و قاضی گفت کاری می‌کنم عبرت برای دیگران بشوی. گفتم خدایا علی پروین با این وضعیت به اینجا آمده است، چرا اینطور شد؟ اگر آن روز یک شعبه دیگر بودم با توجه به اینکه آقای پروین هم آمده بود شاید همان روز آزاد می‌شدم ولی از شانس ما برعکس شد.

* بزرگترین حسرت شما در زندگی چیست؟

بیشتر از حسرت، خیلی آرزو دارم.  شاید تنها حسرت این را دارم که مادرم را در دوران زندان از دست دادم، ای کاش یکبار دیگر او را می‌دیدم. فقط این حسرت در دلم مانده و به همین دلیل هیچ وقت نمی‌توانم خودم را ببخشم.

فقط می‌خواهم بگویم کسی که می‌خواهد ورزش کند باید با آدمش ورزش کند و سراغ دوستان ورزشی برود. باید با خانواده‌اش باشد. اصلاً دنبال رفیق بازی نرود. کسی که می‌خواهد در سطح ملی و باشگاهی بازی کند باید رفیقش هم باشگاهی‌هایش باشند. رفیقش باید مادر، پدر و برادرش باشد. من درس عبرتم شد. با شب زنده‌داری، رفیق بازی و کنار بعضی‌ها نشستن، چیزی عایدشان نمی‌شود. یک زمانی خیلی‌ها دوست داشتند اکبریان شوند و صد میلیارد بدهند که این اتفاق بیفتد.  ولی اکبریان به سادگی به دلیل یک اشتباه ساده وکوچک همه چیز را داد و رفت!

* با توجه به اینکه فراز و نشیب‌های زیادی تجربه کردید، نکته یا توصیه‌ای به بازیکنان جوان دارید؟

فقط زندگی من را ‌ببینند. فقط می‌خواهم بگویم کسی که می‌خواهد ورزش کند باید با آدمش ورزش کند و سراغ دوستان ورزشی برود. باید با خانواده‌اش باشد. اصلاً دنبال رفیق بازی نرود. کسی که می‌خواهد در سطح ملی و باشگاهی بازی کند باید رفیقش هم باشگاهی‌هایش باشند. رفیقش باید مادر، پدر و برادرش باشد. من درس عبرتم شد. مرا که یک روز خیلی تحویل گرفتند به روزی رسیدم که کسی جواب تلفن مرا نمی‌داد. الان جلوی دوربین نشستم اینها را می‌گویم که درس عبرت برایشان بشوم که آنها دچار این مشکلات نشوند. اما…

* اما چه؟

ما الان ورزشکاری داریم که لیسانسه یا دکترا  است و ورزشکاری داریم که اسم خودش را نمی‌تواند بنویسد. ورزشکاری که تحصیل کرده، سطح بسیار بالایی دارد و چقدر با هم تفاوت دارند؟ ورزشکاران در کنار ورزش دنبال درس خودشان باشند. دنبال کسی که فکر می‌کنند برایشان ضرر دارد نروند. برای خودشان هدف داشته باشند. با شب زنده‌داری، رفیق بازی و کنار بعضی‌ها نشستن، چیزی عایدشان نمی‌شود. یک زمانی خیلی‌ها دوست داشتند اکبریان شوند و صد میلیارد بدهند که این اتفاق بیفتد.  ولی اکبریان به سادگی به دلیل یک اشتباه ساده و کوچک همه چیز را داد و رفت! بازیکنان جوری زندگی کنند که خانواده‌شان دوست دارد. پدر و مادر است که آدم را دوست دارد. رفیق من مرا دوست ندارد، پول مرا دوست دارد. شاید هم محبوبیت و معروفیت مرا دوست دارد. ولی پدر و مادر من مرا از دل و جان دوست دارد. یک نکته هم باید بگویم.

* چه نکته‌ای؟

شاید می‌توانستم یک سال پیش از زندان بیرون بیایم. متاسفانه به خاطر یک سند من چهار سال اضافی در زندان ماندم. تا اینکه برادرم که در انگلیس  زندگی می‌کند و این بنده خدا هم خیلی برای من غم و غصه خورد. او از من پرسید مگر بازیکن استقلال و پرسپولیس نبودی؟ یعنی باشگاه استقلال و پرسولیس یک سند نمی‌توانند برای تو جور کنند؟ مگر تو بازیکن آنها نبودی؟ مگر مُفتی برای آنها بازی نکردی. گفتم کسی نیست جوابگوی من باشد. بنده خدا از انگلیس بلند شد و برای من سند وثیقه گذاشت. یک پولی به من داد. یک خانه و ماشین برای من گرفت. یعنی اگر او نمی‌آمد باز هم من زندان بودم. منظورم این است که هیچ کس برای من کاری نکرد. هر کسی می‌گوید برای من کاری کرد دروغ است.

* یعنی زمانی که در زندان بودید کسی پشتوانه مالی برای خانواده شما فراهم نکرد؟

شاید در زندان از نظر مالی پشتوانه خانواده‌ام بودند. مثل آقای زرینچه، غلامپور، علیدوستی، قلعه‌نویی، برزگر و خیلی‌ها که شاید اسم‌شان از قلم بیفتد.  اما اینکه کسی بخواهد اکبریان از زندان خارج شود، همچنین اتفاقی نیفتاد. یکسری می‌گفتند دنبال آزادی‌ام هستند که اصلا نمی‌دانستند قاضی پرونده‌ام چه کسی است. هیچ کسی برادر، پدر آدم نمی‌شود. برادرم به خاطر خارج کردن من از زندان از انگلیس به ایران آمد. همین کار را هم کرد. سه ماه اینجا ماند، خانه و ماشین برای گرفت. برادر مواظب خودت باش و خداحافظی کرد. رفیق من برادرم است. تا آخر دنیا برادر من است. رفیق ناباب کجاست؟ مرا رفیق ناباب بدبخت کرد و زندگی من نباید اینطور باشد.

* زندگی شما چطوری نباید باشد؟

من الان باید در مدرسه فوتبال باشم؟ طرف اسمی در لیگ برتر نداشته، سرمربی تیم لیگ برتری است و سالی فلان میلیارد پول می‌گیرد که البته نوش جانش. به هر حال ما هم حق آب و گلی داریم. آن موقع که مُفتکی سر و پای‌مان را جلوی توپ می‌گذاشتیم، نباید یادشان بیاید. اکبریان ماشین زیر پایش را فروخت و رضایت‌نامه گرفت که به استقلال آمد. یا که دیگر کارش تمام شده نباید ماشین را می‌فروخت به استقلال بیاید. به مرور زمان همه چیز ثابت می‌شود و پیشرفت‌ها به وجود می‌آید، خاطرات بد و حرف و حدیث از بین می‌رود. رفیقانم باید با من باشند و دست مرا بگیرند. یک دست صدا ندارد. ما ۱۰ سال ۱۵ سال بازی کردیم. درد من در آنها است. شاید این اتفاق بد برای یک نفر دیگر بیفتد. هر آن ممکن است این اتفاق بیفتد. ای کاش زوتر به داد رفیق‌شان برسند. دو سال دیگر چه کمکی می‌توانید به من بکنید؟ چرا که تا ۲ سال دیگر مسیرم را پیدا کردم. الان نیاز به محبت و رفاقت تو نیاز دارم.

* از دوستان خودتان چه توقعی دارید؟

هیچ توقعی ندارم البته می‌دانم هر کسی به نوبه خودش گرفتار است، نتواند زنگ بزند که حالت چطور است؟ ۵ دقیقه وقت را که می‌تواند بگذارد. دیگر همه‌اش گرفتار فوتبال و زندگی نیستند.

انتهای پیام

مشاهده بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

دکمه بازگشت به بالا