ماجراي تلاش يار بن‌لادن براي ديدار با حضرت آيت‌الله خامنه‌اي

به گزارش شيعه آنلاين، نام «مصطفی حامد» را کمتر کسی در جهان عرب و دیگر کشورهای جهان شنیده اما با مطالعه زندگینامه وی، متوجه خواهیم شد که او که یکی از پنج رهبر اصلی شبکه القاعده بوده و از نزدیک ترین افراد به «أسامه بن لادن» رهبر سابق این شبکه به شمار می رفت، یک دهه از عمر خود را در ایران سپری کرد.

البته وی دوستی بسیار نزدیکی هم با “ملا عمر” رهبر جنبش طالبان افغانستان داشت. با هدف بررسی جوانب مختلف زندگی او و علل سفرش به ایران، خبرنگار شيعه آنلاين گفتگویی اختصاصی با وی انجام داد. متن این گفتگو به شرح ذیل است:

* پس از مطالعه دست نوشته های جنابعالی، متوجه شدم گویا شما ۱۰ سال از عمر خود را در ایران گذراندید. آیا قبل از حمله آمریکا به افغانستان، به ایران آمدید؟ و آیا در آن وقت شما حامل پیام یا نامه ای از افغانستان برای مقامات جمهوری اسلامی ایران بوده اید؟

بله، بنده چندین بار قبل از حمله آمریکا به افغانستان، به ایران سفر کردم. هدف از آن سفرها، آماده سازی زمینه برای بهبود روابط میان “امارت اسلامی” (حکومت طالبان) با ایران بود زیرا این دو همسایه و برادر دینی به شمار می رفتند و منافع مشترک داشتند و خطراتی که آنها را تهدید می کرده نیز مشترک بود.

در آن زمان “امارت اسلامی” از سوی کشور پاکستان مورد فشارهای زیادی قرار گرفته بود، به ویژه در زمینه انتقال مواد غذایی و سوخت. علاوه بر آن، شهروندان افغانی نیز در نقاط مرزی پاکستان، زیر فشار و مورد آزار و اذیت بسیار زیادی قرار می گرفتند. حتی در یکی از دفعات، به قدری افغانی ها را اذیت کردند که نیروهای طالبان به سمت سربازان مرزی پاکستان آتش گشودند و به سمت آنها تیراندازی کردند زیرا مأموران پاکستانی سعی داشتند یک زن افغانی را مورد بازرسی بدنی قرار دهند.

در سفری که «ملا عمر» (رهبر جنبش طالبان) در سال ۱۹۹۷ به روستای عرب های افغانستان در جنوب فرودگاه قندهار داشت، این گونه مشکلات موجود مورد بحث و بررسی قرار گرفت. در آن زمان بنده یک پیشنهاد برای بهبود روابط با جمهوری اسلامی ایران ارائه کردم زیرا افغانی ها نیاز داشتند که راهی برای دستیابی به آب های آزاد پیدا کنند. این راه یا باید از طریق پاکستان می بود و یا ایران. از همین رو مصلحت این بود که روابط افغانستان با کشورهای همسایه اش دوست و خوب باشد و بر اساس منافع مشترک پیش برود.

ملا عمر با پیشنهاد من موافقت کرد. مأموریت پیدا کردم که به ایران سفر کنم و با حضرت آیت الله خامنه ای، رهبر انقلاب اسلامی ایران دیدار کنم. اما متأسفانه این تلاش بنده ناکام ماند زیرا موانع زیادی بر سر راه بود اما در عوض با برخی مسئولان رسمی بلندپایه ایران دیدار و مذاکراتی انجام دادم. البته بنده اطلاعات دقیقی در مورد مقام و پست این افراد ندارم. زمینه دیدار بنده با مقامات ایرانی از طریق برادرانمان در حزب “نهضت تاجیکستان” که در آن وقت در تهران اقامت داشتند، فراهم شد.

* اگر ممکن است کمی درباره خاطرات خودت با “اسامه بن لادن” و “ملاعمر” در افغانستان برایمان بگو و خلاصه از شخصیت این دو نفر را برای ما بازگو کن.

بنده بارها با ملاعمر دیدار کرده ام. اولین باری که او را دیدم، به همراه “أسامه بن لادن” و تعدادی از “عرب های افغان” ]آن دسته از جنگجویان عرب که به اصطلاح برای جهاد در دهه های ۷۰ و ۸۰ قرن گذشته میلادی به افغانستان رفتند و به مبارزه با ارتش شوروی پرداختند[، بودیم. او اخلاقی بسیار خوبی داشت و شخصیتی نادر بود. او فردی بسیار آرام و سر به زیر است اما از هوش بسیار زیادی برخوردار بوده و مطالب و موضوعات مختلف را به خوبی و با دقت دریافت می کند. از تشریفات خوشش نمی آید و هر بار که او را دیدم روی زمین نشسته بود.

بنده خودم چندین بار روی زمین نشسته و به روش افغانی ها با او غذا خوردم. بیشتر، غذاهای حاضری و مسافرتی می خورد. او بسیار نترس است. البته این صفت بیشتر مردم افغانستان است. مؤمن است و از روحیه بسیار بالایی برخوردار است از همین رو هیچ مشکلی در برابر او مشکل به شمار نمی رود. نمونه آن را در ابتدای انقلاب طالبان در سال ۱۹۹۴ دیدیم که او به همراه تعداد اندکی از طلاب جبنش طالبان، چه برخوردی با گروه های جنایتکار کرد. همچنین نمونه آن را در نبرد با آمریکای اشغالگر پس از حمله ۲۰۰۱ به افغانستان دیدیم. به اعتقاد بنده نبرد طالبان علیه آمریکا در نهایت به آزادی افغانستان از دست اشغالگران خواهد انجامید و آمریکا را که ثروت های ملت ها را به تاراج می برند، نابود خواهد کرد و به زوال خواهد کشاند.

اما در مورد “أسامه بن لادن” باید بگویم که صفت های زیادی شبیه به ملا عمر دارد با این تفاوت که بن لادن اصلا محافظه کارانه عمل نمی کرد زیرا اصلا به نتایج و پیامدهای یک حادثه فکر نمی کرد لذا فورا تصمیم می گرفت و اقدام می کرد. او مردی نترس بود و با اخلاص این کارها را انجام می داد.

* به نظر شما القاعده و طالبان در افغانستان پایان یافته اند یا اینکه به دیگر کشورها نقل مکان کرده اند؟ و آیا خواهد توانست یک بار دیگر قدرت را در افغانستان در دست بگیرند؟

به رغم اینکه تعداد اندکی از نیروهای القاعده در نبرد علیه آمریکای اشغالگر در افغانستان شرکت کرده، اما بدون شک حضور القاعده در افغانستان پایان یافته است. اما از پیامدهای اصلی جنگ ۲۰۰۱ این بوده که گروه های مسلح مختلفی در کشورها و نقاط مختلف جهان به وجود آمد که خارج از سیطره کشورها عمل می کنند و حتی احترام کشور میزبان را هم نگه نمی دارند. در افغانستان دیگر گروه های مسلح خارجی وجود ندارد اما عناصر فردی حضور دارند که ملت افغانستان هم با آغوشی گرم از آنان استقبال کرده اند. البته بدون شک این احترام تا زمانی نگه داشته می شود که مهمان حرمت میزبان را نگه دارد و اصول مهمانی را رعایت کند.

به نظر من شبکه القاعده ای که من می شناسم، بر سه شخصیت تکیه داشت که هر سه نفر آنها جان باختند و تنها چیزی که باقی مانده نام “القاعده” و تاریخ آن است که به موضوع بحث و جدلی برای همگان تبدیل شده و بسیاری هم به حق یا به ناحق از میراث القاعده سوء استفاده می کنند تا به اهداف خود دست یابند. اما در هر صورت نام القاعده آن قدر برای برخی جوانان جذاب بوده که هنوز هم جذب کننده است و به سمت آن می روند. این نام به گونه ای است که به راحتی هم می توان از طریق آن به پول و حمایت های مالی دست یافت.

بنده بسیاری از افراد را می شناسم که از نام القاعده سوء استفاده کردند و حمایت هایی را جذب کردند تا شیوه ای جدید از فعالیت مسلحانه با یک دیدگاه و ایدئولوژی جدید که گوشه گیر و خشونت بار است را در دستور کار خود قرار بدهند. این افراد، رهبرانی کم تجربه و ناآگاه هستند. از همین رو دولت های استعمارگر وجود این گروه های مسلح را بهانه می کنند تا طرح های خود در کشورهای اسلامی و عربی را اجرا کنند. این مسأله ای خطرناک است و آینده ملت های منطقه را به خطر می اندازد. در واقع آنان به طور رایگان به آمریکا و به ویژه اسرائیل و حتی دیگر استعمارگران قدیمی مانند فرانسه و انگلیس خدمت می کنند.

از زمان بازگشت القاعده به افغانستان از سال ۱۹۹۶ تا ۲۰۰۱، این شبکه حتی یک روز هم بر اوضاع این کشور مسلط نشد و امور را در دست نگرفت. حتی پادگان ها و پایگاه های نظامی القاعده در منطقه “خوست” اجاره ای بودند که از یکی از احزاب جهادی قدیمی اجاره شده بودند. القاعده در هیچ تصمیمی در افغانستان دخالت نمی کرد اما افغانستان را به یک جنگ ویران کننده دچار کرد. این یکی از اصلی ترین دلایلی است که القاعده دیگر به افغانستان باز نمی گردد زیرا مؤمن از یک جا دو بار نیش نمی خورد.

اما وضعیت طالبان به گونه ای دیگر است. اعضای آن، جزو مردم افغانستان هستند و بخشی از ساختار جمعیتی این کشور به شمار می روند. آنها صاحبان انقلاب ۱۹۹۴ علیه رژیم فاسد افغانستان در آن زمان که باندی بودند که بر مردم سوار شده بودند، به شمار می روند. این رژیم بر همه شهرها و مناطق و کوچه و خیابان های افغانستان مسلط شده بودند و به مردم ظلم می کردند. طالبان در زمان فعلی هم انقلاب دومی را هدایت می کنند اما این بار علیه یک اشغالگر. در حالی که بسیاری از کشورهای اسلامی و عربی در برابر تسلط آمریکا و اسرائیل بر آنها سکوت کرده اند و هیچ اقدامی نمی کنند.

به نظر بنده ناظران سیاسی و کارشناسان مختلف حتی از کشورهای اشغالگر می دانند که طالبان در حال بازگشت به قدرت در افغانستان هستند، اما این بار با توانایی و تجربه ای بیشتر از گذشته. اگر توانایی نداشتند که نمی توانستند در نبرد پیروز شوند و آمریکا و ناتو را در نقاط مختلف شکست دهند و آنان را مجبور به فرار کردن کنند. پیامد شکست آمریکا و زلزله ای که از این شکست به وجود خواهد آمد، کمتر از شکست سابق ارتش شوروی در افغانستان نخواهد بود. مردم منطقه و همه جهان هم از پیروزی مردم افغانستان و شکست آمریکا بهره خواهند برد. به ویژه آنهایی که امیدوارند با شکست آمریکا عدالت و صلح در جهان برقرار شود زیرا جنگ های خونریزی را در نقاط مختلف جهان به راه انداخته است.

* با مطالعه دست نوشته هایت متوجه شدم که برخی دیدگاه ها و نظراتت درباره القاعده و طالبان تغییر کرده است. این تغییر ناشی از چیست و چگونه تغییری بوده است و تغییر درباره کدام سیاست ها و اندیشه های آنان بوده است؟

تغییری در دیدگاه و نظرات بنده در مورد طالبان و القاعده به وجود نیامده و انتقاداتی که در نوشته ها و مقالاتم به آنها دارم، تغییر جدیدی نیست بلکه در گذشته هم وجود داشته است. بنده در مورد این نظرات و دیدگاه هایم خیلی با رهبران القاعده و طالبان حرف زدم، و به ویژه با “أسامه بن لادن” و دو معاونش که هر دو جان باختند.

با این حال و به رغم انتقاداتم، اما روابط ما خوب بود و احترام بین طرفین باقی ماند. علت این مسأله هم دوستی دیرینه ما در مسیر جهاد در افغانستان بود از همین رو با انتقادات بنده علیه بسیاری از رفتارها و اقدامات و نیز اعتقادات آنان، روابط ما تغییر نکرد. بنده آنان را گوشه گیر و خشک و مخالف اکثریت مسلمانان می دانستم و نسبت به این وضعیت و این مسأله انتقاد داشتم.

اما در مورد طالبان به نظر من، کمبودی که حکومت آنان داشت ناشی از دو عامل بود: اول عدم آمادگی قبلی آنها برای در دست گرفتن قدرت و حکومت کردن بود. آنها تنها چیزی که در سر داشتند، اصلاح امور و تنبیه رژیم سابق و هدایت آن به راه راست بود. اما کشور به سمت خطرناکی حرکت کرد زیرا رژیم سابق در ابتدا مقاومت کرد و از همین رو اوضاع به خشونت کشیده شد و در نهایت با پافشاری طالبان و حمایت بسیاری از مردم از آنان، رژیم سابق سقوط کرد. طالبان هم به رغم نداشتن تجربه در حکومت داری مجبور شد زمام امور را در دست بگیرد.

عامل دوم این بود که کشورهای مختلف سقوط رژیم سابق و روی کارآمدن طالبان را نپذیرفتند و از این مسأله به شدت خشمگین شدند زیرا این وضعیت را عامل کوتاه شدن دستشان و کاهش نفوذشان در افغانستان می دیدند. برای نمونه آمریکا از زمان جهاد مبارزان و سقوط شوروی، چشمش به ثروت های مختلف افغانستان از جمله افیون، نفت و مواد خام کمیاب بود. از سوی دیگر به دنبال دستیابی به موقعیت استراتیژی و بی نظیر افغانستان بود زیرا با دستیابی به این موقعیت این فرصت را بدست می آورد که به مهم ترین کشورهای قدرتمند در جهان نزدیک شود و بر آنان تسلط بیشتری یابد. روسیه، چین، ایران و شبه قاره هند در این منطقه قرار دارند.

حمله آمریکا به طالبان بسیار شدید و خبیثانه بود زیرا پشت آن طمع و دستیابی به منطقه بود و این دستیابی با زیر پا گذاشتن و له کردن جسد ملت کشته شده افغانستان به دست آمد. به نظر من پس از چندین سال تجربه طالبان و تجربه های سیاسی و نظامی که بدست آورده اند و شکوفا شدن دیدگاه متمدنانه در آنها، به ویژه نسبت به کشورشان، به نظر می رسد حضور مجدد آنان در قدرت به گونه ای دیگر خواهد بود و نگاهی متفاوت به ملت افغان و کشورهای همسایه و مسلمانان جهان خواهند داشت.

مایلم به اشتباهات طالبان در دوران حکومتشان از سال ۱۹۹۶ تا ۲۰۰۱ برگردم. اشتباهاتی خودشان هم به آن اذعان دارند و پیش از همه در موردش صحبت کردند. اما متأسفانه بسیاری از آن اشتباهات قابل اصلاح نبود زیرا درگیری های داخلی در افغانستان وجود داشت که به وجود آورنده آن برخی کشورهای همسایه افغانستان بودند. فقر و ویرانی افغانستان پس از خروج ارتش شوروی هم از موانع به شمار می رفت پیش روی حکومت طالبان به شمار می رفت. بعد از آن هم دخالت افغانستان و محاصره کردن و تحریم این کشور، بر آن عوامل افزوده شد زیرا چشم آمریکا به ثروت های افغانستان و موقعیت استراتژیک آن بود. طرح اشغال افغانستان حتی قبل از وقوع حادثه ۱۱ سپتامبر آماده و تهیه شده بود.

* نظر شما در مورد حکومت عربستان سعودی چیست؟ و بفرمائید که این کشور چه نقشی در حمایت از القاعده و طالبان داشته است؟ و آیا تا به امروز رابطه بین سعودی با القاعده و طالبان برقرار است؟

استراتیژی آمریکا در جهان عرب بر دو اصل و اساس بنا نهاده شده است. اول موضوع اسرائیل به عنوان یک پایگاه نظامی است که روز به روز تلاش می کند به یک قدرت بزرگ تر و قدرتمند تر در منطقه تبدیل شود تا بتواند بر اعراب تسلط یابد. دوم عربستان سعودی به عنوان بزرگ ترین تولید کننده نفت است. دفاع از نفت عربستان – و نفت دیگر کشورهای حوزه خلیج فارس – یک مسأله امنیت ملی برای آمریکا به شمار می رود.

این نفت در واقع آمریکایی به شمار می رود نه عربستانی یا عربی از همین رو کشف، استخراج، تولید و حتی فروش و توزیع آن را آمریکایی ها انجام می دهند. حتی درآمد حاصل از فروش این نفت قبل از اینکه وارد خزانه داری عربستان شود، بخش زیادی از آن برای حمایت از سیاست های آمریکا، و نیز انجام عملیات های ماجراجویانه در جهان عرب و جهان اسلام و سراسر جهان، روانه می شود. این از بدیهیات سیاست آمریکا در خاورمیانه است.

بر اساس این اصل هم برخی اقدامات و اصول دیگر پایه ریزی می شود. مثلا پیوستن مصر به محور عربستان برای خدمت به امنیت اسرائیل و خدمت به اهداف و سیاست های آمریکا در جهان عرب و سراسر جهان. و مثال دیگر، تحریف و تغییر مسیر افکار عمومی جهان عرب تا در نهایت در راستای سیاست های آمریکا و امنیت اسرائیل حرکت کنند. بدین ترتیب افکار عمومی عرب از ثروت هایشان هم محروم می شوند. و مثال دیگر هم از بین بردن و نابود کردن قدرت های اقتصادی کوچک در جهان عرب و در منطقه تا رقیبی پیدا نشود. همچنین از بین بردن و نابودن کردن عرق ملی در لیبی و سوریه در زمان فعلی. از همین رو ما شاهد نمونه ای جدید از گروه های مسلح هستیم که خود را انقلابی می نامند و با آمریکا و ناتو هم پیمان هستند تا حکومت ها را ساقط کنند.

و همه اینها نمونه ای از انقلاب عربی اوایل قرن گذشته میلادی است که “شریف حسین” پرچمدار آن بود اما تابع تمام عیار “لورنس” جاسوس انگلیس در منطقه، به شمار می رفت. آن انقلاب با بریتانیا که بزرگ ترین استعمارگر جهان است، همسو بود تا به استبداد حکومت ترکیه (عثمانی) پایان دهد. غربی ها آن را “انقلاب بزرگ عربی” می نامیدند، همانطور که انقلاب های فعلی را “بهار عربی” می نامند. نه آن اولی انقلاب بود و نه این ها “بهار” هستند. اعراب تا به امروز هم ترکش “انقلاب بزرگ عربی” را در بدن دارند که نتیجه آن تکه تکه شدن جهان عرب به تعداد زیادی کشور و حکومت جداگانه بود، تا نتوانند با هم متحد شوند و به قدرت بزرگی تبدیل شوند. ملت های عرب از آن درس عبرت نگرفتند لذا می بینیم که تا به امروز زیر استبداد آمریکا و ناتو قرار دارند.

عربستان هیچ گاه از طالبان حمایت نکرد بلکه در محاصره و زیر فشار قرار دادنش هم شرکت کرد. حتی بسیاری از تهدیدات آمریکایی از طریق عربستان به طالبان ابلاغ می شد. بعد از بازگشت “بن لادن” به افغانستان، اولین کسی که طالبان را تهدید کرد، سفیر سعودی در اسلام آباد بود. آن تهدیدات به قدری وقیحانه بود که ملاعمر از وی خواست که دیگر پایش را در افغانستان نگذارد.

در سال ۲۰۰۰ هم دیداری میان ملاعمر و “ترکی الفیصل” رئیس سازمان اطلاعات سعودی در آن زمان انجام شد. عربستان درخواست کرد که بن لادن و خانواده و همراهانتش که در روستایی در قندهار زندگی می کردند را بازداشت و به عربستان تحویل دهند، تا آنها هم بالطبع به آمریکا تحویلشان دهند.

اما کمک های عربستان به القاعده موضوعی است که در آن نظرات مختلفی وجود دارد. در واقع هنگام نبرد علیه شوروی و ابتدای ورود بن لادن به میدان فعالیت نظامی در ۱۹۸۶، سفارت عربستان در پاکستان به او کمک کرد تا ابزار و آلات سنگین ببرد تا پایگاهی در کوه های منطقه “جاجی” در ایالت “پکتیا” ایجاد کند، البته با همکاری “عبدالرسول سیاف” رهبر اخوانی که در آن زمان گزینه اول عربستان برای ریاست بر “اتحادیه اسلامی مجاهدین افغانستان” به شمار می رفت.

بن لادن برای هزینه های القاعده به اندازه کافی پول داشت. او (بن لادن) که در گذشته اخوانی به شمار می رفت، کمک های مالی زیادی پیش از آن از دوستان خود جمع آوری کرده بود اما همه آن را به مجاهدین افغان به ویژه گروه سیاف و حکمیتار که هر دوی آنها در آن زمان اخوان المسلمینی به شمار می رفتند، تحویل داده بود. او سعی می کرد که فقط از پول خودش خرج القاعده کند. از همین رو در آن زمان من می گفتم: القاعده یک گروه جهادی غیر انتفاعی است و بن لادن اولین فردی بود که جهاد را خصوصی سازی کرد. البته به نظر من این عیب بزرگی است. در یکی از کتاب هایم هم در این مورد صحبت کرده ام و گفته ام که راه مجاهدین باید راه همه امت باشد و اگر هزینه را یک نفر بدهد، ممکن است نظرات شخصی هم در جهاد وارد و اعمال شود.

بنده می گفتم: “بن لادن فردی با اخلاص است اما چه کسی می تواند تضمین کند که آینده او چه خواهد شد و چه تصمیمات فردی خواهد گرفت، زیرا او تصمیم گیرنده واحد و تنها است.” به نظر من آن حرف هایم محقق شدند. اکنون می بنیم که گروه های زیادی ظاهر شده اند که نام القاعده را برای خود انتخاب کرده اند. از محل های مختلفی پول جمع آوری می کنند و در واقع با موضوع جهاد که یک “وظیفه اسلامی” است، بازی می کنند و در راستای اهداف دشمنان اسلام حرکت می کنند. دشمنان هم از این شور و حماسی که در جوانان وجود دارد سوء استفاده می کنند و آنها را قربانی می کنند.

* در مورد آمریکا و سیاست های این کشور در خاورمیانه و اشغال کردن افغانستان و عراق چه حرفی داری؟

به نظر من آمریکا در حال جنگیدن در آخرین جنگ خود است و جنگ سختی را می گذراند زیرا در واقع در افغانستان شکست خورده و اکنون تلاش می کند آبروی خود را حفظ کند و جایگاه بین المللی خود را از دست ندهد تا بتواند بر تسلط خود بر جهان عرب که بسیار استراتیژی است، ادامه دهد. آمریکا اکنون بر بزرگ ترین منطقه نفتی و گاز جهان تسلط دارد و با استفاده از آن بر کشورهای مختلف فشار وارد می کند به ویژه بر رقبای خود یعنی چین و روسیه و تلاش می کند از این طریق به اقتصاد این دو کشور ضربه بزنند. تسلط بر عراق و افغانستان هم با همین هدف انجام می گیرد زیرا عراق یکی از بزرگ ترین تولید کنندگان و دارندگان نفت در جهان است و افغانستان با همه این ثروت ها، نقطه ای استراتیژی و حیاتی برای دستیابی به آسیای مرکزی به شمار می رود.

هدف دستیابی به نفت است و “بهار عربی” و نشر دمکراسی و یا نشر اعتقادات اسلامی صحیح، همه بهانه ای بیش نیست. نفت عامل اصلی جنگ های فعلی است، حتی در سوریه. در لیبی هم همین طور بود. البته متأسفانه جمهوری اسلامی هم با جنگ افغانستان و عراق و لیبی مخالفت نکرد و این مسأله راه را برای آمریکا هموار کرد. این در حالی است که آمریکا و اسرائیل چشم دیدن ایران را که بزرگ ترین دشمن برایشان به شمار می رود را ندارند لذا نمی خواهند پیشرفت تکنولوژی در این کشور را شاهد باشند.

البته نباید فراموش کرد که عامل کشت افیون هم یکی از عوامل اشغال افغانستان توسط آمریکا بوده زیرا آمریکا افیون را به هروئین تبدیل و به سراسر جهان ارسال می کند و پول زیادی بدست می آورد.

* به نظر شما آیا آمریکا و اسرائیل به ایران حمله نظامی خواهند کرد؟

حمله به ایران و تبدیل کردن این کشور به کشوری مطیع آمریکا، از آرزوهای دیرینه و قدیمی آمریکا به شمار می رود که از بعد از سقوط شاه ایران و بستن سفارت اسرائیل در تهران، به وجود آمد.

آمریکا به راه های مختلفی متوسل شد تا ایران را برای خود برگرداند، که مهم ترین راه جنگ صدام حسین علیه ایران بود. سپس تلاش کرد کودتا انجام دهد و رهبران انقلابی را ترور کند. آخرین تلاش آنان هم تلاش برای نفوذ در بخش های مختلف دولت و منحرف کردن مسیر انقلاب از مسیر اصیل آن بوده است. آنان با آغاز جوسازی رسانه و جنگ اقتصادی و محاصره ایران از همه جانبه، تلاش کردند وضعیت داخلی این کشور را به هم بریزند و به اصطلاح اعتراض مردم را برانگیزند تا پس از آن جنگ داخلی در این کشور به وجود آورند و این کار از طریق یک انقلاب رنگی که مورد حمایت غرب و برخی کشورهای نفتی عربی بود، در حال انجام شدن بود. اما آخرین تلاش آمریکا و اسرائیل سخن گفتن درباره جنگ و حمله مستقیم است که البته خطر بسیار بزرگی برای آمریکا و اسرائیل به شمار می رود.

آمریکا اکنون مانند یک گرگ زخمی است که ممکن است به هر کار احمقانه ای دست بزند به ویژه بعد از شکستش در افغانستان، زیرا تلاش می کند خودش را مجددا بدست آورد و منافع خود در منطقه را حفظ کند. اما ایران در دید آمریکا بزرگ ترین خطر علیه منافعش در منطقه و خطر علیه اسرائیل به شمار می رود.

اسرائیل هم می داند که تمدن های غربی که اسرائیل را به وجود آوردند اکنون در سکرات موت (لحظه های قبل از مرگ) به سر می برند و نمی توانند نیروهای ارتش خود را در برابر یکی از فقیرترین مردم جهان یعنی افغانستان پیروز کنند زیرا مردم افغانستان ثابت کردند که با سلاح ایمان می شود قوی ترین کشورها را هم شکست داد هر چند هم که سلاح مدرن و پیشرفته داشته باشند.

تمدن اروپا در حال فروپاشی است. در آینده نزدیک ملت های جدیدی زمان امور جهان را در دست خواهند گرفت. اسرائیل هم در آینده ای نزدیک فرو می پاشد. این احتمال وجود دارد که آمریکا و اسرائیل تصمیم بگیرند که یک جنگ جهانی جدیدی به راه بیاندازند تا تسلیم شکست نشوند.

البته آمریکا و اسرائیل می دانند که ایران می تواند مدت زمان جنگ را طولانی و فرسایشی کند. ایران می داند که در هر جنگ احتمالی تأسیسات هسته ای این کشور و حتی مردم و شهرهای مختلفش مورد حمله قرار خواهند گرفت زیرا آمریکا عادت دارد که جنگ هایش را مانند یک عمل جراحی محدود آغاز کند اما بعد از آن سرعت تخریب را به شدت افزایش می دهد تا به طور کامل ویران می کند تا جبران ناپذیر باشد. در افغانستان هم شاهد آن بودیم. ابتدا طالبان و القاعده هدف بودند اما اکنون تلاش می شود به طور کامل مسلط شوند و حتی مردم بی گناه را می کشند.

در عراق هم که دیدیم هیچ سلاح کشتار جمعی وجود نداشت اما این بهانه آغاز حمله بود. دمکراسی که از آن حرف می زدند هم در عراق پیاده نشد و اکنون به طور صد در صد امنیت وجود ندارد. فاصله مردم و دولت بیشتر شده و اسرائیل در مناطق مختلف عراق نفوذ کرده و آمریکا هم در حال به تاراج بردن ثروت های عراق است.

بنابراین از بین بردن تأسیسات هسته ای ایران بهانه ای بیش نیست. هدف اصلی بسیار بزرگ تر از این حرف هاست. شاید بتوان گفت یکی از عوامل اصلی آنها برای آغاز این جنگ، دستیابی ایران به قدرت های نظامی عظیم و توانایی های بالای تکنولوژی است لذا هر جنگ را به راه اندازند به منزله خودکشی برای آنان است. به ویژه اینکه بسیاری از توانایی و امکانات ایران تا به امروز رونمایی نشده و در صورت وقوع جنگ مورد استفاده قرار می گیرد تا با دشمن مقابله شود.

به نظر می رسد آمریکا و اسرائیل با ارتش پیاده نظام به ایران حمله نکنند زیرا می دانند که ایران یکی از قدرتمندترین ارتش های پیاده نظام را دارد که در جنگ عراق علیه ایران هم نتیجه آن را دیدیم لذا احتمالا به جنگ از طریق تکنولوژی های پیشرفته متوسل شوند که به نظر می رسد در آن زمینه هم ایران فکرهایی کرده و واکنش هایی را نشان خواهد داد که می تواند آمریکا، اسرائیل و حتی همه اروپا را فلج کند.

نکته ای که نباید از کنار آن گذشت این است که هر حمله ای به ایران، مقدمه جنگ جهانی خواهد بود که هیچ کشوری نخواهد توانست به آن پایان دهد و خسارت های ناشی از آن را پیش بینی کند. اما آنچه که قابل پیش بینی است آن است که گرد و غبار این جنگ جهانی همه جهان را دامن گیر خواهد کرد و شاید هم اشرار جهان یعنی آمریکا و اسرائیل برای همیشه نابود شوند و جهان به جهانی دیگر متفاوت با زمان فعلی تبدیل شود.

* سیاست های جمهوری اسلامی ایران چه در سطح منطقه و چه در سطح بین الملل را چگونه ارزیابی می کنید؟ آیا به نظر شما جمهوری اسلامی ایران راه درستی را پیموده است؟

جمهوری اسلامی ایران، با اینکه تا کنون بسیار با اقتدار عمل کرده است، اما از اشتباهات نیز مصون نبوده است. از مهمترین ثمره های انقلاب اسلامی، انتخاب نظام جمهوری اسلامی بود که به حق، انتخاب به جا و شایسته ای بود. و دیگر ثمره اش هم مقابله با سلطه و نفوذ امریکا بر ایران و جهان و نیز مواجهه با اسرائیل غاصب بود که سرزمین فلسطینیان را به زور تصرف کرده است.

بدون شک، ایران بزرگترین مانع در برابر سیطره کامل اسرائیل و امریکا بر منطقه خاور میانه است. همچنین ایران یکی از نیروهای بزرگی است که در جهان پس از امریکا از جایگاه ویژه ای برخوردار خواهد بود؛ چرا که ایران با نیروهایی همچون چین و هند و روسیه که بعد از سقوط امریکا، در عرصه بین الملل پیشتاز خواهند بود، از ارتباطات نزدیکی برخوردار است. ایران همچنین با کشورهای در حال رشد در قاره امریکای جنوبی و کشورهای افریقایی روابط بسیار مستحکمی دارد. با داشتن چنین موقعیتی، ایران می تواند در تأسیس نظم نوین جهانی، نقش به سزایی داشته باشد. نظم نوینی که درخشش صبحدم آن را از افغانستان و به برکت جهاد ملت مسلمان و بیگانه ستیز افغانستان و مقاومت مسلحانه فرزندان این ملت (طالبان) به انتظار نشسته ایم. طالبان نیروهای مؤمن و جوانی هستند که در مقابل دیدگان جهانیان، مستکبرین جهان امروز و نیروهای وحشی صفت امریکایی و اروپایی را وادار به فرار از کشورشان نموده اند. آری؛ به برکت جهاد و مقاومت این جوانمردان است که بار دیگر شاهد تغییر در معادلات جهانی خواهیم بود.

از دیگر نقاط مثبت و ثمرات انقلاب اسلامی ایران، حمایت آن از قشر مستضعف و مردم محروم این کشور و تلاش برای رشد فرهنگی و علمی این قشر بود. و محرومیت زدایی مهمترین سیاست اصلی نظام جمهوری اسلامی ایران در عرصه های علمی و تکنولوژی و صعنتی و کشاورزی و نظامی و … بود. بلکه این حمایت از مستضعفین و محرومین بود که سبب شد نظام جمهوری اسلامی ایران در طول سه دهه در مقابل توطئه ها و شیطنت های مستمر امریکاییها و دیگرکشورهای دنباله رو امریکا، با قدرت و اقتدار تمام، مقاومت کرده و خم به ابرو هم نیاورد. و همچنان راههای تعالی و پیشرفت و عزت را در تمام زمینه ها طی کند.

این دستاوردهای نظام اسلامی، هم موجب دلگرمی مردم و مسئولان شد و هم از جانب دیگر نگرانی هایی را نیز در پی داشت. و بروز برخی نقاط ضعف موجب شد که آنچه موجب نگرانی است، بیشتر خودنمایی کند. از مهمترین نقاط ضعف جمهوری اسلامی ایران این بود که عناصر غیر انقلابی توانستند به مقامات بالایی – حتی تا منصب ریاست جمهوری – دست یافتند.

از دیگر نقاط ضعف هم این بود که سرمایه دارانی که بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، با شعار مشارکت در سازندگی کشور اسلامی، عرصه را برای خود بی رقیب دیدند و بزرگان این سرمایه داران توانستند به راحتی بخش اعظم ثروتهای این کشور را به جیب خود بزنند و تعدادی از نیروهای انقلابی هم که به فرصت طلبان و سرمایه اندوزان بدل گشتند از این شرایط سوء استفاده ها بردند.

این انحراف، گسترده و گسترده تر شد و در اداره و اقتصاد و فرهنگ و نیز فرهنگ عامه نیز رسوخ نمود. تا اینکه جریان انحرافی قدرت گرفت و خواستار کنار گذاشتن راه و روش اسلامی و جایگزین کردن فرهنگ لیبرالی غربی و دموکراسی غربی شدند؛ همان دموکراسی وحشیانه ای که بهشت فساد و خشونت است اما در زیر شعارهای فریبنده و جذابی نهان گشته است. پس دموکراسی همان دیکتاتوری سرمایه داران بزرگ است. و سهم ملت در این بین، تنها فریاد زدن و غرق شدن در فساد اخلاقی بیش نیست. و فرصت طلبان هم ثروتهای جامعه را به تاراج می برند. و سرطان دولت پلیسی به بهانه تأمین امنیت روز به روز قدرت بیشتری می گیرد (مثلا در دوران شوروی سابق و در دوران جنگ سرد، به بهانه مبارزه با افکار مخرب، دولت پلیسی فعالیت وسیطره خود را بر مردم بسط می داد و در دوران پس از سقوط شوروی، دولت پلیسی به بهانه مبارزه با تروریسم اسلامی، به بسط قدرت خود می پردازد).

اگر انقلاب اسلامی ایران، به از به همان راه درست خود گام بر می داشت، اکنون الگویی برای تمام بشریت بود. اما متأسفانه نقاط ضعفی که به آن اشاره شد، مانع از این شد.

از بزرگترین اشتباهات جمهوری اسلامی ایران، این بود که حکومت طالبان را به درستی نشناخته و در نتیجه با ایالات متحده بر سر موضوع اشغال افغانستان کنار آمد. البته قبل از حمله امریکا، هم ایران بزرگترین حامی اتحاد شمال بود و اتحاد شمال احزابی بودند که با امارت اسلامی افغانستان در حال ستیز و جنگ بودند. حمایت ایران از این احزاب در حالی بود که این احزاب از لحاظ وحشگیری و جنایت هیچ کمی از گروهگ خونخوار و تروریست مجاهدین خلق نداشتند.

به گمان من، جریان اصلاح طلب که در آن زمان در قدرت بودند، مسئول آن فاجعه هستند. فاجعه ای که علاوه بر اشغال افغانستان، برای امنیت ایران نیز بزرگترین تهدید به حساب می آید. چرا که نمی توان امنیت ایران را از امنیت افغانستان جدا دانست. البته عکس این قضیه هم صحیح است. و حرکت طالبان که امروز از سرزمین و دین خود علیه نیروهای بیگانه در افغانستان دفاع می کنند، بطور غیر مستقیم از امینت ایران هم دفاع می کنند. و اگر آن مقاومت، صورت نمی گرفت و یا اینکه خدای ناکرده دچار شکست و نابودی می شد، اکنون – خدای ناکرده – نوادگان رضا پهلوی در صدد حکمرانی در تهران بودند.

پس هیچ انسان عاقلی، چه دوست باشد و چه دشمن، نمی تواند امنیت کابل را از امنیت تهران جدا بداند. نتیجتا می توان گفت کسی که افغانستان را به امریکا و ناتو سپرد، بی تردید قصد داشت تا روزی تمام ایران را هم به آنان تقدیم کند. اما هوشیاری و درک سیاسی ملت ایران سبب شد تا جلوی بسیاری از نقاط ضعف گرفته شود ولی هنوز هم جای کار باقی است. اشتباه دیگر ایران، هم در سیاستهایش در عراق بود که کمتر از اشتباه ایران در مورد افغانستان نیست.

و سومین نقطه ضعف که سابقه طولانی هم دارد، سیاست داخلی ایران در قبال شهروندان اهل سنت است. که گاهی مورد بی مهری و یا تحقیر قرار می گیرند. و این رفتار سبب شده است که مسلمانان جهان نتوانند با انقلاب اسلامی ایران همنوا شوند و این امر بهانه ای شده است تا امریکا و اسرائیل بتوانند با توسل به آن، فتنه مذهبی را دامن بزنند و در این راه پیشرفتهای زیادی هم داشته اند و این خطر بزرگی است که کشورهای منطقه و آینده حکومتهای اسلامی و غیر اسلامی را با خطر نابودی مواجه می سازد.  بدون شک هنوز هم فرصت برای جبران این کاستی باقی است.

به همان مقدار که مسائل دیگر برای امنیت ملی جمهوری اسلامی ایران اهمیت دارد، اهمیت افغانستان در این زمینه تا آنجاست که به جرأت می توان گفت: افغانستان راه حل است و همیشه قندهار دروازه تهران بوده است.

* شما پدیده بهار عربی را چگونه می بینید؟ آیا اسلام در پیدایش این پدیده و دوام آن نقشی داشته است؟ یا اینکه این یک نقشه برای سرنگون کردن نظامهای دیکتاتوری عرب است؟

بهار عربی یک اصطلاح غربی است و غربی ها تلاش دارند تا خیزش ملت ها را مصادره نموده آن را به سمت و سویی سوق دهند که در نهایت به فرم دموکراسی غربی در آید که البته در این کار تا حد زیادی هم موفق بوده اند.

اما اصل خیزش و انقلاب مردم علیه حکومت دیکتاتوری، یک پدیده اصیل و بومی است و واکنش مردم در مقابل مشکلات عدیده و عمیقی است که نظام های مستبد و سرکوبگر سرمایه داری که با طبقه حاکم همدست بودند، برای مردم به وجود آورده بودند. وضعیت به گونه ای شده بود که دولت حاکم، از خدمت به ملت خود روی برگردانده و تمام نیرو و توان خود را صرف خدمت به سروران امریکایی و اسرائیلی خود کرده بود و علنی و یا غیر علنی سراپا در خدمت سیاستهای اسرائیلی بود.

بیداری اسلامی در منطقه نیاز به یک جرقه داشت و آن هم پیروزی مجاهدین افغان بر نیروهای امریکایی و اروپایی بود. در پی این پیروزی بود که سلطه امریکا بر مناطق تحت سیطره اش یعنی کشورهای عربی، کم و کمتر شد. اما انقلابیون عرب ) چه اسلام گرایان و چه طبقه لائیک) از این حقیقت غافل هستند. و حتی چنین امری را قبول هم ندارند و بلکه از بیم اینکه مبادا به خشم امریکا گرفتار شده و دلارهایی را که به بهای سپردن مسیر انقلاب به امریکا به دست می آورند از کف دهند، از ذکر واژه جهاد خودداری می کنند. درست همانطور که عده ای بنام جهاد افغانستان تجارت کردند و از بزرگترین مبلغین جهاد علیه شوروی بودند و از این راه ثروتهای کلانی را به دست آوردند.

در منطقه عربی، هیچ طرح اسلامی برای آغاز و پیشبرد این انقلابها وجود نداشته است. بلکه آنچه در عرصه وجود داشت، جریانهای مختلفی بود که با حکومت همگام و همنوا بودند تا اینکه ناگهان اعتراضات خود جوش ملتها شروع شد و بدل به خیزشی شد که حکایت از خشم ملتها داشت و می رفت که به یک انقلاب عظیم بدل گردد اما قبل از اینکه اهداف خود را تحقق بخشد، متوقف شد؛ زیرا که این انقلاب و خیزش یک پدیده زود رس بود و قبل از اینکه از لحاظ فکری به رشد کافی برسد و رهبرانی در میان آن ظاهر شوند که قادر به پذیرش آن مسئولیت سنگین باشند و چالشهای سرنوشت ساز را درک کنند، متولد شد.  ولی بی تردید، ملتهای عرب، از انگیزه های اصیل اسلامی برخوردارند اما این انگیزه هنوز به مرحله درک و بینش انقلابی که قادر به تغییر وضعیت نابسامان کنونی باشد، نرسیده است.

امریکا توانست بر موج اعتراضات مردمی سوار شده و آنان را قانع سازد که با نخبگان جدید اسلامی و غیر اسلامی، برای تقسیم قدرت سازش کنند. بنابراین می توان گفت، که وضعیت هیچ تفاوتی نکرده است جز اصلاحات اندک و سطحی که هنوز به عمق مشکلات نپرداخته است.

اما ملتها توانستند مقداری، آزادی بیان و حق اعتراض کسب کنند. و این بزرگترین چالش پیش روی نظامهای جدید عربی است به همین سبب این نظامها که در واقع همان نظامهای قدیم هستند، در تلاش هستند که این دستاورد را نیز مصادره نموده و فعالیتهای انقلابی مردم را به یک کار رسمی و بروکراتیک تبدیل کنند بگونه ای که فعالیتهای انقلابی مردم، تحت نظر رهبرانی باشد که هرگز در صف انقلابی ها نبوده اند.

بعید به نظر می رسد – اما محال نیست – که حکومتهای تازه ای که بر دوش انقلابیون سوار شده اند، بتوانند آزادیهایی را که ملت با خون جوانان خود در برخورد و اعتراض با نظام پیشین به دست آورده اند از ملت سلب کنند مخصوصا اینکه این حکومتهای تازه از حل مشکلاتی که سبب خیزش ملت ها شده، عاجز هستند. بنابراین، این روزها آبستن حوادث بسیاری است. شاید انقلاب های جدیدی در راه باشد که این خیزش ملت ها را به ثمر برساند یا اینکه ملت ها دچار جنگ داخلی و فتنه های مذهبی و نژادی گردند و در نتیجه کشورهای عربی به کشورهای کوچکتر و ضعیفتر تقسیم شوند و اسرائیل تا مدتهای طولانی همچنان به عنوان قدرت بی رقیب باقی بماند. لذا امریکا و اسرائیل در صدد هستند که هم اکنون نظام جمهوری اسلامی ایران  را از بین ببرند تا منطقه خاورمیانه در آینده از آرامش مرگ برخوردار گردد.

* هر از چندگاهی ما شاهد هستیم که به شیوه ای به دین مبین اسلام و مخصوصا به پیامبر اسلام(ص) واعتقادات مسلمانان توهین می شود. به نظر شما آیا این گونه اقدامات یک طرح برنامه ریزی شده است یا نه؟

بدون شک، این یک پروژه هدفدار و برنامه ریزی شده است. غرب در تلاش است تا وضعیت نابسامان مسلمانان را به سخریه بگیرد که در حقیقت این بزرگترین توهین به دین مقدس اسلام است.

گرچه کلید حل این مسأله در دست خود مسلمانان است، اما حل این مسأله هم چندان آسان نیست؛ چرا که حکومتهایی عربی  که در پی انقلابهای جدید روی کار آمده اند، با جریانات اسلامی همسو هستند؛ چه جریانات محافظه کار و چه جریانات جهاد گرا؛ اغلب علنا با استراتژی امریکا همگام هستند. متأسفانه این وضعیت بعد از انقلاب به وجود آمده است و شاید هم بخاطر جلوگیری از انقلاب واقعی در منطقه چنین وضعیتی بوجود آمده باشد. و تمویل خارجی در زمان انقلاب و نیز مرحله بعد از انقلاب یعنی مرحله تشکیل مؤسسات دموکراسی، تأثیر عمیقی بر رفتار و موضعگیریهای جریانات اسلامگرا داشته است.

و دموکراسی، همانطور که قبلا نیز گفتیم، بازی سرمایه داران است که بوسیله آن احزاب سیاسی و رسانه های تبلیغاتی مانند کانالهای ماهواره ای و روزنامه ها و اصحاب رسانه و ستاره های سینما و ستاره های ورزشی و افراد ذی نفوذ جامعه و حتی مبلغینی را که با شرایط روز مناسب هستند، را می خرند.

وقتی که وضعیت اینگونه باشد، امکان ندارد که حرکتی کارساز و مؤثر در مقابل اقدامات توهین آمیز غربی ها به دین اسلام و بزرگان دین صورت گیرد. و تا زمانی که وضعیت و رفتارهای خودمان بدترین توهین و تمسخر به این دین است، متوقف کردن موج توهین به اسلام ساده و آسان نخواهد بود.

* آیا به نظر شما در آینده شاهد جنگی میان مصر و اسرائیل خواهیم بود یا نه؟

مصر با توجه به سابقه تاریخی و تمدنی و نیز انبوه جمعیتی که دارد، در میان کشورهای بهار عربی، از اهمیت خاصی برخوردار است. اما اکنون مصر با مشکلات سخت و عمیقی دست به گریبان است که اکثر این مشکلات از زمان سادات شروع شد همان زمان که مصر به حیاط خلوت اسرائیل بدل گشت. علاوه بر این، انقلاب کنونی مصر هم بدون داشتن رهبری واحد، و بدون اینکه کسی انتظار آن را داشته باشد، به یکباره بصورت انفجارگونه ای به وقوع  پیوست.

۲۰ میلیون شهروند مصری به خیابان ها ریختند و سرسخت ترین نظام سرکوبگر در منطقه را ساقط کردند. همان نظامی که تحت اشراف کامل اسرائیل و در سایه حمایت امریکا استوار بود. اکثر جریان های اسلامی در مصر، با توجه به منشأ و تاریخی که داشتند، محافظه کار بودند و یا به قول خودشان میانه رو بودند.

و جریانهای اسلامگرای جهادی هم با اهرمهای فشار نظام و زندانها، رام شده بودند. جریانهای اسلامگرا دیرتر به موج انقلاب پیوستند و فورا نظام حاکم و امریکا (و قطعا اسرائیل از پشت پرده) وارد عمل شدند تا مبادا این انقلاب به ثمر نشسته و اهداف خود را بطور کامل محقق سازد. خواست انقلابیون تغییر کامل نظام بود نه فقط وارد شدن در بازی دموکراسی که اثرات آن سطحی و ظاهری است.

همانطور که گفتیم، ملت مصر با مشکلات عمیق و سختی دست به گریبان است. و اکنون ملت این قدرت را به دست آورده است که صدای اعتراض خود را بلند کند و به نشانه نارضایتی به خیابانها بریزد. اگر نظام حاکم با کمک خارجیها بتواند این دستاورد ملت را از او سلب کند، قطعا خواهد توانست تا زمانیکه انقلاب دیگری رخ دهد، به حکومت خود ادامه دهد. البته وقوع انقلاب دیگری که تکمیل کننده این انقلاب کنونی باشد ممکن است چندین دهه به طول انجامد. و یا اینکه نظام حاکم و حامیان خارجی اش، مسیر خیزش مردمی را تغییر دهند. و این خیزش مردمی تبدیل به یک جنگ داخلی شود که مصر را تجزیه کند. همانطور که در سودان اتفاق افتاد و همان نقشه ای که تلاش دارند در سوریه عملی کنند و همان وضعیتی که لیبی بعد از انقلاب و یمن را تهدید می کند.

اما جنگ مصر با اسرائیل، امری که تصور آن نیز بعید است. چرا که دولت مصر همچون فرد بیماری است نمی تواند بر روی پاهای خود بایستد پس چگونه خواهد توانست وارد جنگ با دشمنی شود که به پیشرفته ترین جنگ افزارهای روز مسلح است و از حمایت امریکا و کشورهای دنباله رو امریکا برخوردار است. اگر چنین جنگی رخ دهد، قطعا یک طرفه خواهد بود یعنی اسرائیل آغاز کننده جنگ خواهد بود و بعد از تحقق اهدافش، پایان دهنده جنگ نیز خود اسرایئل خواهد بود.

پس رویارویی و جنگ با اسرائیل تنها در صورتی ممکن است که افرادی معتقد و آموزش دیده که تسلیحات کافی در اخیتار داشته باشند، یک جریان مقاومت ملی را تشکیل داده و در جنگ خود با اسرائیل  توسط نیروی هوایی و حملات موشکی پشتیبانی شوند.

اما اینکه ملت احساس کند که در وطنی که به تعبیری فروخته شده است، اسیر است؛ در این صورت هیچ کسی جز برای منفعت شخصی خود تلاشی صورت نمی دهد.

* آیا خودتان برنامه ای برای فعالیت های سیاسی در مصر دارید؟ اگر جواب مثبت است، درباره برنامه هایتان بگویید.

چنین برنامه ای ندارم و حتی توان انجام آن را هم ندارم. من برای ۴۰ سال از مصر دور بودم و تا هنوز هم آشنایی کاملی با مصر پیدا نکرده ام. از سال ۲۰۰۱ که از افغانستان خارج شدم، تنها سلاح من قلم و میدان نبرد من ورق کاغذ و سرگرمی ام مطالعه شده است. و این فعلا برایم کفایت می کند.

(نکته: بدون شک با توجه به اينکه مصاحبه شوند داراي تفکرات و اعتقادات نزديک به شبکه القاعده است، بخش هايي از پاسخ هاي داده شده با خط و مشي شيعه آنلاين اختلاف زيادي دارد اما با توجه به اصول رسانه حرفه اي، بدون هيچ تغيير يا کاستي، پاسخ ها را منتشر نموده ايم).

You might also like More from author

Leave a comment